89/4/30 چهارشنبه
صبح امروز ،ساعت 9، بلوار گیلان، نونوایی سنگکی، با خانومم رفته بودیم میوه بخریم که دیدیم نونوایی خلوته، رفتم پشت سر یه جوونی که جلوی پیشخوان منتظر بود نونشو تحویل بگیره. پولو دادم گفتم:شش تا.خانومم عجله داشت برسه مطب. جوونه دید که من مثه اسفند روی آتیشم به شاطر گفت: اول نون این آقا رو بدین، من عجله ندارم. ممنونش شدم و نونارو گرفتم و اومدم تو ماشین. خانمم گفت: مگه اون جوونه جلوتر از تو نبود؟! گفتم: چرا، اما نوبتشو داد به من،فکر نمی کردم هنوزم چنین آدمایی باشن که یه نمه از حقشون بگذرن تا یکی رو یه ریزه هم که شده دلخوش کنن. گفت: می گفتی بهش. گفتم: چه جوری می گفتم، می نویسم تو یادداشت هام تا همه بدونن.کل ماجرا همین بود اما یه دنیا برام ارزش داشت، خدا حفظش کنه جوونی که این مرامشه. دست حق به همراهش