 |
| ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۴ شهريور
: امروز |
| 2010- September-5 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| شاهزاده ی ایرانی:شن های زمان |
|
| اگه میتونی منو بگیر! |
|
| رستاخیز |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
« ۱۳۸۹/۶/۱۱
|
|
سیب زمینی
در هفته های اول ساکن شدن در خانه ی دانشجویی در تهران، در ابتدای ورود به دانشکده ی پزشکی، تازه فهمیدیم که ای دل غافل! از کل مراسم آشپزی فقط در بخش"دو لُپی خوردن "آن تبحر داریم و بس!...گفت: بچه ها دیشب یه ابتکار جدید به خرج دادم...گفتیم:زود بگو ببینم چی کار کردی؟...
|
|
|
« ۱۳۸۹/۶/۹
|
|
دشنه
در بیمارستان کودکان شهید مدنی خرم آباد لرستان ابتدای طرحم را می گذراندم. شهر جالبی بود. تنها یک آبمیوه گیری و یک ساندویچی داشت و غروب هر روز بمحضی که ساعت 6 می شد...یک شب با یک بیمار حرفمان شد. تهدیدمان کرد... تا کارمان تمام شود و دخلمان را بیاورد!...
|
|
|
« ۱۳۸۹/۶/۱
|
|
قد کوتاه
منشی گفت:خانمی زنگ زده، می گه آقای دکتر مریض "کوتاهی قد" می بینه. گفتم: بگو بیاد ببینم چی می گه چند ساعت بعد خانمی جوان آمد... گفت: نه،من می خوام ببینم راهی هست که.... ،در این پانزده سال طبابت چنین چیزی نشنیده بودم،...
|
|
|
« ۱۳۸۹/۵/۵
|
|
زبان خوش!
در یکی از رفت و آمدهایمان در دوران دانشجویی به تهران و رشت(دانشگاه علوم پزشکی ایران و خانه ی پدری) شاگرد راننده به یکی از مسافرهای بی نزاکت که گُر و گُر سیگار دود می کرد یواش گفت:آقا، توی اتوبوس سیگار نکش، مردم اذیت می شن. آن آقا هم جواب داد: شیشه که بازه، من که نمی تونم تا تهران بی سیگاری بکشم!...
|
|
|
« ۱۳۸۹/۴/۱۳
|
|
گواهی فوت
منشی گفت: می روید ویزیت در منزل؟ گفتم باشه، این بیمار رو که ببینم حاضر می شم.ازفشارسنج و گوشی و دستکش و ترمومتر...دیدم سر و صدای شیون و زاری می یاد با خودم گفتم :ای دل غافل...
|
|
|
« ۱۳۸۹/۳/۷
|
|
عینک ضد سین جیم!
در حال و هوای سالهای 68-67 که بسیجی ها اتوبوس های مسافربری را بین راه نگه می داشتند و آدم ها و ساک های مشکوک را سین جیم می کردند و می گشتند هر بار که من(که دانشجوی پزشکی بودم) و مهران(که دانشجوی صنایع دستی بود) همسفر بودیم تا تهران گیر می دادند به این بنده ی خدا که آزارش به پشه نمی رسد اما یه هوا قیافه اش چپ و راست می زد...
|
|
|
« ۱۳۸۹/۳/۵
|
|
اسپری وینستون!
به بیمارم که خانمی میانسال بود و آسم شدید داشت گفتم: شوهرت سیگاریه؟ گفت: آره، اما مشکلی باهاش ندارم گفتم:...
|
|
|
« ۱۳۸۹/۱/۴
|
|
آگهی فوت
آگهی فوت پیرمرد را که در خیابان دیدم خشکم زد. نزدیک مطب ماهی فروشی داشت و سه چهار روز پیش به دلیل عفونت ریوی ویزیتش کرده بودم! با خودم گفتم ای دل غافل، زدیم بنده ی خدا را ناکار کردیم، رفت پی کارش. تا مدت ها هر وقت بیادش می افتادم از خودم دلگیر می شدم. زد و بعد از یک شش ماهی پسرش آمد مطب که ویزیت شود...
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۲/۲۰
|
|
یک مرد ساده
...صد بار به خودم گفته ام نباید از ظاهر افراد در موردشان قضاوت کرد، اما ناخودآگاه رنگ رخساره را به سر ضمیر بست و ربط می دهم... حین معاینه به او گفتم:...
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۲/۱۴
|
|
ویتامین 30
داشتم بيمار ميديدم، منشي گفت: «بيمار ميخواد داروهاشو نشون بده.» بيمار يه ساك نايلوني دارو يك دستش گرفته بود و يك كارتن متوسط دست ديگرش و سعي ميكرد تعادلش بههم نخورد!
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۲/۱۴
|
|
مادر
در بخش اورژانس بیمارستان هفت تیر جنوب تهران کشیک جراحی بودم.
مرد جوانی ، خانم میانسالی را که دستش با تکه های لیوان شکسته بریده بود، آورده بود اورژانس...
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۲/۱۴
|
|
صحت خواب
حوالي خردادماه بود. اين همدورهاي دانشگاهمان، غلام، وقتي ميخوابيد انگار رفته زير بيهوشي عمومي. از زمان و مكان ميبريد، اساسي. يك روز ظهر كه از ناهار برگشتيم ديديم...
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۲/۱۳
|
|
سونوگرافی مردانه
با همسرم در سالن انتظار سونوگرافي نشسته بوديم.چند خانم باردار دیگر هم منتظر بودند. در صندلي كناريمان مرد جواني نشسته بود بهگمانم فنيكار؛ مكانيك، برقكار يا چيزي تو همين مايهها... ديدم مدام اين پا و آن پا ميكند...
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۲/۴
|
|
نگاتوسکوپ
بسکه آنروز شلوغ بود مطب، رادیات مغزم حسابی جوش آورده بود...
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۱/۳۰
|
|
متاسفانه!
زن جوان ساده دل که سعی می کرد خیلی مودب باشد گفت: سلام آقای دکتر،...
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۱/۲۹
|
|
کیسه ی صفراغ!
از پیرزن پرسیدم تهوع و استفراغ هم داری؟ از تعجب چشم هایش گرد شد و با تحکم جواب داد: من نمی تونم استفراغ کنم! حالا من با تعجب پرسیدم: یعنی چه، چرا؟...
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۱/۲۹
|
|
بدبیاری در دقیقه ی 90
پیرمرد بیچاره دقیقا 90 روز بود که به خاطر هپاتیت ب در بخش عفونی بستری بود، رنگش به زرد- سبز میزد و نایی برایش نمانده بود، ما جوجه انترنها هم از ترس اینکه هپاتیت ب بگیریم، از دو متری در اتاقش هم رد نمیشدیم ...
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۱/۲۸
|
|
مگس
می گفت احساس می کنم تو گوشم یه مگس وزوز می کنه! توی گوشش را با اتوسکوپ نگاه کردم، حدث بزینید چی دیدم...
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۱/۲۵
|
|
تو پذیرشی یا دکتر!؟
یکی ازروزهای کشیک در درمانگاه اورژانس اطفال خرم آباد لرستان: ساعت 4 صبح بود و دیگر رمقی بر مسئول پذیرشمان نمانده بود. من وپرهام گفتیم برو یک ساعتی بخواب، ما شماره می دهیم...
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
|
|
کمربند مشکی
دخترجوان متین و ظریفی از بیماران را همیشه برای آنهایی که بزور خوشان را تکان می دهند و درس که می خوانند مادرشان باید برایشان میوه و چای بیاورد نمونه می آورم.این دختر...
|
|
|
« ۱۳۸۸/۱۰/۲۸
|
|
شيشه
آخروقت اداري بود كه به خدماتي مان گفتم تا فردا شيشه هاي پنجره ي چند خانه ي چوبي اتاق معاينه را پاك كند و با انگشتم به يكي از آن شيشه ها اشاره كردم. فردا كه شد...
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
 |
|
|
|