|
مروري بر روانشناسي ديگرآزاري
ساديسم
گلادياتورها وارد ميشوند
پس از روزها و هفتهها تبليغ بر ديوارها و برگهها و اعلان جارچيان در كوي و برزنها، نمايش بزرگ گلادياتوري آغاز ميشود. تماشاچيان با لباسهاي مخصوص جشن و مهماني در محل حضور مييابند. سزار و همراهانش در جايگاه مخصوص مينشينند. رديفهاي جلو ويژهي نجيبزادگان، اشراف و ثروتمندان است و در رديفهاي مياني و بالايي بهترتيب مردان و زنان جاي ميگيرند. هر «مونوس» يا نمايش گلادياتوري با مراسم «پُمپا» آغاز ميشود. رژهي تشريفاتي همهي گلادياتورها و پيشاپيش آنها برگزاركنندگان، بر تخت روان همراه با رژهي اسبها و گروه ارغنون و فلوتنوازها و شيپورچيها در ميدان بزرگ نمايش در ميان هلهله و هياهوي تشويق تماشاچيان كه سر از پا نمي شناسند، انجام ميشود. گزارشگري با لباس و نقاب خارون، خداي مردگان اتروريايي، و داوري چوب به دست آغاز نبرد را اعلام ميكنند. گلادياتورها با شمشير و نيزه و سپر و تور و چنگك و دشنه بر هم يورش ميبرند. هر حملهاي با فرياد پرشور تماشاگران و هر گريزي با سوتهاي بلند و فرياد غضبآلود آنها همراه ميشود. مبارزه تا فرود ضربهي مرگ بر گلادياتور مغلوب ادامه مييابد و با فرياد تشويق تماشاچيان هيجانزده به انتها ميرسد. بردهها جسد را به بيرون ميبرند و روي تل جسدها مياندازند و باز مبارزات ادامه مييابد و در پايان روز تماشاگران راضي و خشنود از اينهمه شور و هيجان به خانههايشان ميروند!
معروفترين آمفيتئاتر امپراتوري رم باستان، «كلوسيوم»، در چهار طبقه با 57 متر ارتفاع و گنجايش 50.000 نفر ساخته شده بود و خيل عظيم تماشاچيان با گذر از 76 دالان به جايگاهشان هدايت ميشدند. در هر رشته نمايش گلادياتوري که گاه تا 175 روز در سال را در بر ميگرفت، دهها و صدها گلادياتور کشته ميشدند. شايد اغراق بهنظر برسد اما طي قرنها ميليونها انسان قرباني نمايشهاي گلادياتوري شدند. کار به جايي رسيد که زنان گلادياتور هم به جان هم ميافتادند و مجرمان نگونبخت را در ميدان به تيرکي ميبستند و شير و ببرهاي گرسنه را وادار به دريدن آنان ميکردند، يا گلادياتورها و فيل و گراز و پلنگ را به کشتن هم واميداشتند. اما سواي نيت سودجو يا درندهخوي سزارها و نهادهاي برگزاري اين بازيهاي مرگبار، هميشه يك سوي اين داستان شماري از مردم بودند كه لذت خشونت را به جان ميخريدند. 
خشونت، خشم، پرخاشگري
شايد در اولين يا خوشبينانهترين نگاه اينگونه بهنظر رسد كه «خشونت» يا «پرخاشگري» در بشر در اساس امري عارضي است اما با دقتي موشكافانه ميتوان رد پا و ريشههاي گسترده و عميق آن را در انسان جهان كهن و نوين دريافت كه اين گمان را به ترديد ميافكند. در واقع آنقدر اين گرايش «رفتاري- فكري» نهادينه و فراگير است كه نميتوان در بسياري از موارد امكان لذتآفرين بودن آن را براي «اشرف مخلوقات»- آنگونه كه خود را بدين عنوان مفتخر كرده است- مردود دانست.
در روانشناسي، « پرخاشگري» را اينگونه تعريف ميكنند: «رفتاري كه قصد آن صدمه زدن (جسماني يا كلامي) به فردي ديگر يا از بين بردن داراييهاي اوست.» براي نمونه اگر فردي عمداً پايتان را لگد كند، پرخاشگري كرده و اگر سهواً، نه. در واقع يكي از واكنشهاي رايج روانشناختي به يك موقعيت تنشزا «خشم» (Anger) است كه ممكن است به «پرخاشگري» (Aggression) منجر شود. از ساير واكنشها ميتوان به اضطراب، بياحساسي، افسردگي و اختلال شناختي اشاره كرد. اما آيا پرخاشگري هميشه در پاسخ به يك تنش بروز ميكند؟

تعذيب، تنبيه، انضباط
ميشل فوكو در كتاب «مراقبت و تنبيه، تولد زندان» با كيفيتي نبوغآميز به تشريح فرآيند پيدايش و تكامل روندهاي مراقبتي و تنبيهي در سه قرن اخير ميپردازد. در سدهي 17 مجرمان را در سياهچالهاي مخوف زير تعذيب و شكنجههاي طاقتفرسا قرار ميدادند تا به جرم كرده و ناكردهشان اعتراف يا اظهار ندامت و طلب مغفرت كنند و آنها را سرتراشيده يا ژوليده موي، طوق بر گردن و غل و زنجير بر دست و پا در كوچه و بازار ميگرداندند تا مورد تمسخر و دشنام و ضربههاي اراذل و اوباش يا مردم خشمگين قرار گيرند. سپس آنها را بر تلي از هيزم ميسوزاندند، به دار آويخته تا مدتها بر آن ميگذاشتند، شكم ميدريدند يا دست و پا و زبان ميبريدند، به چهار اسب ميبستند تا چهار شقه شوند، گردن ميزدند و... اما اين مجازاتها گرچه به جرم پايان ميبخشيد خود به جرمي ديگرگونه بدل ميشد يا از خود جرم پيشي ميگرفت! و تماشاگران را به خصلت درندهخويي- كه ميخواست آنان را از آن باز دارد- عادت ميداد و جلاد را به مجرم، و قاضي را به جاني شبيه ميكرد و گاه محكوم بيگناه را در واپسيندم به فردي مورد تحسين يا ترحم بدل ميساخت. اين بود كه بهتدريج اين مجازاتهاي سهمگين جاي خود را به روشهايي انسانيتر داد كه در آن جسم و روان محكوم مورد احترام بود و آنچه از او گرفته ميشد حق آزادي يا زندگي بهتناسب نوع جرم و جنايت بود كه به اين فرآيند كيفيتي بيشتر حقوقي ميداد تا حقيقي. اما آنچه در اين ميان قابل توجه بود و هست خشونتي است كه شماري از انسانها (سواي نژاد و گروه و مقام) نسبت به هم روا ميداشتند؛ خشونتي كه تا به امروز هم با همهي قوانين متمدن بشري به كيفيات و درجات و گونههاي مختلف هنوز ادامه دارد. آيا خشونت بيش از آنچه ميپنداريم، در ما ريشه دوانده است؟
انسان در اسارت اختاپوس خشونت
بيشك بازتاب هر آنچه را براي بشر بهمعناي عام كلمه بهگونهاي خوشايند يا دستكم ضروري و اجتنابناپذير است بايد در آثار آفريده شدهي او جستجو كرد. از لابهلاي اسطورهها و داستانهاي كهن تا برخي انگارهها، آيينها، تنديسها و نگارههاي خاص براي پرستش و ستايش خدايان گوناگون در قبايل بدوي و جوامع امروزي و همچنين دنياي ادبيات و هنر و سياست ديروز و امروز ميشود نشانههايي پرشمار از انسان يا انساننماهايي را در حال قتل و شكنجه و اذيت و آزار ديگران مشاهده كرد! در اين گير و واگير، جانوران و گياهان هم صد البته از قدرت شگفت آزارگر و تخريبگر انسان سهم بسياري برده و ميبرند.
در نمونهاي ملموس كافي است به دنياي سينما گذار كنيم. در سينماي حادثه، وحشت و سياسي (و در بسياري از سكانسهاي ديگر ژانرها) صحنههاي شكنجه و كشتار كه با تنوعي روزافزون پيچيدهتر و فجيعتر ميشود شيفتگان بيشماري را به پاي سينماها و ساير رسانههاي تصويري ميكشاند. و از آنجايي كه كارگردانان اينگونه آثارِ ديگرآزارانه و خودآزارانه با آراستگي تمام روي فرش قرمز راه ميروند و با تجليل و اكرام، اُسكار ميگيرند ميتوان اينگونه نتيجه گرفت كه اين رفتارها پيش از هر چيز اگر نه «پذيرفته» كه دستكم «خوشايند» بينندگانشان است. براي نمونه فيلمهاي «قاتلين مادرزاد» از اوليور استون و «آپوكاليپتو» از مل گيبسون يا سري فيلمهاي وحشتآفرين «اره» (“Saw”) به كارگرداني دارن لين بوسمان را ميتوان نام برد كه نمايش برهنهي خشونت در آن بازتابي از خشونت بيرحمانهاي است كه در زندگي واقعي در جريان است و ما بهعمد- و بيشك براي حفظ سلامت روانيمان- آن را ناديده ميگيريم.
از سويي اساس بسياري از بازيهاي ويدئويي و كامپيوتري بر آزارگري و وحشتآفريني است كه در حلقهي معيوب با كودكان و نوجوانان مخاطب خود، پرخاشگري را باعث پيروزي و تسلط ميداند و خود هم عامل اين ايده و هم معلول آن است.
در آنسو تاريخ جنگهاي بشر و درگيريهاي فرقهاي و نژادي تا به امروز، سواي انگيزه و علتهاي آنها، سرشار است از صحنههاي دلخراشي كه انسانها در جنگها و نسلكشيهاي بدفرجام با فلاخن و شمشير و سرب مذاب، تا تپانچه و تفنگ و بمبها و مينهاي جورواجور براي هم ساختهاند و ميسازند. هنوز بشريت از ياد نبرده كه در كورههاي آدمسوزي هيتلر در «آشويتس» و...چهها گذشته است.
در سويي دگر هيولاي اعتياد به تخدير كنندههاي گونهگون و پروندههاي بيپايان درگيريها و جنايات خانوادگي، جسم و روان بشر را آكنده است. اگر هنوز به اين امر ناباوريم، كافي است سري به راهروهاي پرازدحام دادسراها بزنيم تا كمي از واقعيت تلخ موجود را بچشيم و روي در هم كشيم.
شايد اين خشم بشر ريشه در خشم اصيلي داشته باشد كه در ذات طبيعت نهفته است و با توفان و گردباد و سيل و آتشسوزي و رعد و برق و زلزله و انواع بيماريها او را به تلافي كوركورانهاي برميانگيزد. در حقيقت اگر نخواهيم بدبين باشيم، بايد بگوييم که تنديس زيباي انسانيت که ميليونها انسان شريف در سازوکار آفرينش آن هستند هرچه بزرگتر ميشود سايهي شقاوتش هم گستردهتر ميشود.
در اصل، تکامل و تاکيد روزافزوني که در خصوص تصويب و اجراي قوانين حمايت از حقوق کودک و زن و کارگر و کشاورز- و در کل، حمايت از حقوق بشر- شاهد آنايم، بر اين نکته دلالت دارد که اين حقوق بهطور معمول از سوي انسانهايي که بايد آن را رعايت کنند ناديده گرفته ميشود. حال چه پرخاشگري را يك سايق يا غريزه بدانيم كه در پاسخ به ناكامي بروز ميكند يا يك پاسخ آموخته شده كه بروز و مشاهدهي آن به پرخاشگري بيشتر ميانجامد، آفتي است كه تمدن بشري را بهگونهي تاثربرانگيزي آلوده است. جان کلام اينکه به باور اين قلم، خشونت (Violence) کلامي يا فيزيکي براي گسترهي وسيعي از انسانها يا راهي براي کسب لذت آني است يا بهمنظور آمادهسازي شرايط براي کسب لذتي در آينده، و البته در هر دو حال بروز واژگونهي نوعي ضعف يا ناپختگي در انسان بهکار برندهي آن.
اگرچه بيش و پيش از آنکه روانکاوي و روانشناسي رفتارهاي انساني را دستهبندي و نامگذاري کند، انسانها هر جور دلشان خواسته و ذهنشان فرمان داده، رفتار کردهاند و ميكنند، اما پرسش اين است كه چه معيارهايي حالت بيمارگونهي بروز پرخاشگري همراه با لذت از سوي انسان را تعيين ميکنند؟
ماركي دو ساد
در سال 1774 يكي از اعيان فرانسه به نام ماركي دو ساد (Marquis de Sade) با دختري از ثروتمندان ازدواج كرد. ماركي در اولين سال زندگي مشترك بهخاطر آشوبي كه در بدكارهخانهاي بهراه انداخت و نيز بهخاطر نگارش هرزهگريهايش از سوي كليساي كاتوليك به زندان افتاد. اما بهخاطر نفوذ اجتماعياش از زندان آزاد شد، از همسرش جدا شد و دوباره ازدواج كرد. ولي در خانهي مجللش رشتهاي از عياشي با زنان بهراه انداخت كه با ضرب و شتم و شكنجه و زنداني و در انتها قتل و تكهپاره كردن يكي از آنان ادامه يافت. او را اينبار به زندان باستيل و بعد تيمارستان شارنتون بردند.
اما ماركي شرح هرزهگريها و هرزهانديشيهاي ديگرآزارانهاش را بهروايتي پس از توقيف كاغذ و دوات و قلم (پر)، با شراب و جناغ مرغ بر ملحفه، و با منع اين دو باز با خون سرانگشتان و تكه آينهاي بر لباسهايش نوشت و بهكمك رختشوي تيمارستان به بيرون فرستاد كه به چاپ رسيد و دست به دست بين مردم كنجكاو و مشتاق چرخيد. اما كليسا و دولت ديگر اين «نشر فساد» را برنتافت و كشيش و درمانگري كه خود در كشاكش عشق و هوس دست و پا ميزدند، او را بر چرخ شكنجه بستند و به اعتراف واداشتند. اما او كه معتقد بود تنها آنچه را كه در زندگي بهراستي جريان دارد هنرمندانه روايت ميكند، حسرت بر دل شكنجهگران گذاشت و باز هرزه بافت و... (فيلم “Quills” يا «قلم پرها»/ فيليپ كافمن)
از آنرو آزارگري همرا با لذت را به اسم او «ساديسم» (Sadism) نام گذاشتند.
اختلال شخصيت ساديستي يا ديگرآزار
الگوي غالب در اين اختلال شخصيت (Sadistis personality disorder) بهصورت رفتار ستمگرانه، تحقيرآميز و پرخاشگرانه نسبت به ديگران است. علاقه به آزار رساندن جسمي و رواني به ديگران بهگونهاي است که موجب لذت و آرامش در فرد شود (نه براي دستيابي به مقاصد ديگر). اين اختلال با كودكآزاري توسط والدين ارتباط دارد (DSM IV-TR). بروز مکرر چهار مورد از موارد زير از ابتداي بزرگسالي به بعد در تشخيص اين اختلال ضروري است (DSM III- R criteria):
1. خشونت بيرحمانهي بدني بهمنظور تسلط در يک رابطه (نه صرفاً بهخاطر رسيدن به اهداف دور از روابط بين فردي مانند کتک زدن کسي براي دزدي از او)
2. تحقير يا پست کردن کسي در حضور ديگران
3. تاديب يا تنبيه خشونتبار نامعمول کسي که زير فرمان اوست (مانند: كودك، دانشآموز، زنداني، بيمار و...)
4. لذت يا تفريح از آزار فيزيکي يا رواني ديگران (از جمله حيوانات)
5. دروغ گفتن بهمنظور صدمه زدن يا آزار دادن ديگران (نهتنها به ساير دلايل)
6. اجبار ديگران به انجام آنچه ميخواهد با تهديد و ترساندن جدي آنها
7. ايجاد محدوديتهاي شديد در آزاديهاي فردي کساني با او رابطهي نزديکي دارند (مانند عدم اجازه به همسر براي بيرون رفتن از منزل بدون همراه يا دختر نوجوان براي شركت در فعاليتهاي اجتماعي بدون دليل موجه)
8. شيفتگي به خشونت، صدمه رساندن يا شکنجه دادن و مجذوب و مسحور اسلحه و ورزشهاي رزمي بودن.
در ضمن اين رفتارها محدود به يک فرد نميشود (همسر يا يکي از بچهها) يا تنها بهمنظور رسيدن به اوج انگيختگي جنسي نيست (همانند آنچه در Sexual sadism ديده ميشود).
همانگونه كه گفته شد، اين افراد از تحقير و تمسخر و آزار روحي و جسمي ديگران، بهخصوص در حضور ديگران، لذت ميبرند و گاهي رفتارهاي پرخاشگرانه يا جنايتكارانهاي از خود بروز ميدهند. با اين اوصاف گاه در روابط متقابل اجتماع به مواردي برميخوريم كه بايد شك به وجود ساديسم را در ما برانگيزد: شوهري كه با لذتي وافر همسرش را به هر بهانهاي در حضور مهمانان تحقير و شماتت ميكند، رييس ادارهاي كه از آزار روحي كارمندان خود لذت ميبرد، استادي كه از كنايه و تحقير همكارانش حظ ميكند، يا معلمي كه از خوار و خفيف كردن دانشآموزانش به خشنودي كافي دست مييابد. اين اختلال از جواني يا اوايل بزرگسالي شروع ميشود و هيچ ارتباطي با سوءمصرف مواد يا بيماريهاي جسمي يا ضربهي مغزي ندارد و در DSM IV-TR سواي 10 نوع اختلال شخصيت اصلي، در زيرگروه «ساير اختلالات شخصت» ذكر شده است (دستنامهي روانپزشكي باليني كاپلان و سادوك 2005). نزديكترين زيرگروه وابسته به آن «اختلال شخصيت خود- ديگرآزار» يا «سودومازوخيستي» است كه در آن وجود عناصري از ساديسم (ميل به ايجاد درد و رنج جسمي، جنسي يا رواني در ديگران) و عناصري از مازوخيسم يا آزارطلبي (ميل به ايجاد درد و رنج جنسي يا اخلاقي در خود) است.
البته DSM IV (Diagnostic and statistical manual of mental disorder) در سال 1994 معيارهاي ساديسم و مازوخيسم را تعديل كرده است و بر اين اساس رفتار سودومازوخيستي را بهتنهايي بهعنوان يك اختلال جنسي در نظر نميگيرد. اما در DSM IV-TR رفتار سودومازوخيستي را در اين افراد بهعنوان اختلال تشخيص داده است: «اصرار بر انجام اعمال ساديستي با شخصي كه به اين كار راضي نباشد» يا «پافشاري بر خيالات يا رفتارهاي جنسي كه سبب تنش شديد يا مشكلات بين فردي شود». در نتيجه، همراهي سودومازوخيسم ديگر يك اختلال در نظر گرفته نميشود مگر باعث مشكلات در زندگي فرد شود. در واقع درجات خفيف ساديسم و مازوخسيم طبيعي محسوب ميشود. حال اين تغيير و تعديل معيارها جز سودمنديهاي باليني يا قانوني چه فايدهاي به حال انسان دارد، بماند. اما به باور من، اين تغيير نگرشها در پاسخ به گستردگي روزافزون رفتارها و پندارهاي ديگرآزارانه است بهگونهاي كه اگر بهعنوان اختلال در نظر گرفته شوند بار سنگين «بيماريهاي رواني» را هر چه بيشترجابهجا ناشدني ميكنند.
«ساديسم يا آزارگري جنسي» (Sexual sadism) در دستهي ديگري به نام «انحرافات رجحان جنسي» (Sexual preference disordrers) يا Paraphilia جاي دارد و شامل خيالپردازيهاي برانگيزانندهي جنسي، اميال جنسي يا رفتارهاي برگشت كننده و شديدي است كه فرد با انجام آنها از درد و رنج رواني يا جسمي قرباني، برانگيختگي جنسي بهدست ميآورد و اين رفتارها و پندارها دستكم بهمدت 6 ماه وجود داشتهاند. خيالپردازيها، اميال جنسي يا رفتارها موجب پريشاني يا اختلال عمدهي باليني در كاركرد اجتماعي، شغلي يا ساير زمينههاي مهم ميشود.
گونههاي ساديسم
در برخي منابع 3 گونه از ساديسم مطرح شده كه ممكن است بهطور همزمان در يك فرد ديده شود:
ساديسم ذهني: در اين حالت شخص بهجاي اذيت و آزار ديگران، صحنههاي اعمال ساديستي را در ذهن خود مجسم ميکند و از آنها لذت ميبرد.
ساديسم سمبوليک: در اين حالت شخص بهجاي زجر و شکنجهي بدني ديگران، با تحميل حالات مخرب رواني مانند توهين و تحقير و پايمال کردن شخصيت ديگران به رضايت ذهني کافي دست مييابد.
ساديسم جسمي: در اين حالت شخص از تحميل آزار و اذيت بدني و ايجاد درد و رنج جسمي در ديگران لذت ميبرد و اين اعمال خشونتبار را بهتدريج تا مراحل مرگبار و قتل قرباني خود ادامه ميدهد. (فيلم «سکوت برهها» کار جاناتان دمي را بهياد داريد؟) برخي از اين افراد با آزار و شکنجه و کشتن حيوانات به لذت ميرسند.
به باور اريك فروم: «ساديسم در مقايسه با مازوخيسم روانرنجورتر و از لحاظ اجتماعي زيانبارتر است. هدف ساديسم نيز مانند مازوخيسم كاهش دادن اضطراب بنيادي از راه متحد شدن با افراد ديگر است.»
فروم 3 نوع گرايش ساديستي را مشخص كرده است كه همگي كم و بيش با هم دستهبندي ميشوند: گرايش اول نياز به وابسته كردن ديگران به خود و اعمال قدرت بر كساني است كه ضعيف هستند. گرايش دوم وسواس استثمار كردن ديگران، سوءاستفاده از آنان و استفاده از آنها براي نفع يا لذت شخصي است. سومين گرايش ساديستي، ميل به ديدن رنج و عذاب جسماني يا رواني ديگران است. هر چند اين رنج ممكن است درد جسمي واقعي باشد، غالباً شامل رنج بردنهاي عاطفي كوچك، مانند كوچك كردن يا خجالت دادن است.
|