|
وبنوشت
يادداشتهاي خودماني(سری اول)

89/3/22. از بلوار گلايل ميگذشتيم؛ «پيزريا» و «ميس چيك» و اين و آن غذاخوري، مثه پيادهروي خيابون پر بود از جوونايي كه ميگفتن و ميخنديدن و ميخريدن و ميخوردن. اينهمه شر و شور در شبهاي گلسار هميشه برايم جالب بوده، چرا كه بهگمانم بعضي وقتا بيش از آنچه بايد زندگي رو جدي ميگيريم و يادمون ميره چقدر زيبايي تو دنيا هست. بايد ياد بگيريم زندگي در لحظه، بي كولهبار خاطرههاي تلخ و شيرين ديروز، دغدغههاي امروز و دلشورههاي فردا، چه طعم و رنگي داره... تو يه لحظهي گذرا كه با خانواده ميگفتيم و ميخنديديم چشمم افتاد به پيرمردي عصا به دست كه بهگمانم دخترش زير بغلشو گرفته بود و كمكش ميكرد كه يه پلهي جدول خيابونو به پيادهرو بياد بالا و اون تقلا ميكرد و نميتونست حتي بهقدر همين يه نمه بلندي هم پاشو خم كنه و بالا بكشه. با خودم گفتم...
89/3/20. تلويزيون فيلم دوربين يه طلافروشي رو تو تهران وقت سرقت مسلحانه نشون داد كه دزدا تا 12 كيلو طلا رو تو كيسه ريخته و برده بودن، تو سه دقيقه و 28 ثانيه! (كرونومتر زده بودن چند بار، تا سر وقت بساطو جمع كنن، گير نيفتن.) ماشالا پاي اينجور كارا كه بياد كرونومتر ميزنيم و خرگوش به گردمون نميرسه اما تو كاراي اداري يه سور ميزنيم به لاكپشت! بعد بازسازي صحنهي جرم و صحبت با اون خلافا رو كه خرشونو اينجا و اونجا گرفته بودن... شنيدن و خوندن اين ماجراها يه چيزه و ديدنشون يه چيز ديگه؛ اونم تو ايران كه پخش اين داستانا تو شبكهها نامعموله. بعد تعقيب و گريز چند تا سارق مسلح رو نشون دادن تو يه بزرگراه، كه پليسا و خلافا به هم تيراندازي ميكردن با كلت و ژ 3. (رو صحنه هم موسيقي سريال «فرار از زندان» رو گذاشته بودن... صحنه رو داشته باشين!) بعد خلافا پيچيدن جلوي يه پژو 206 و سه تا دختر و پسرو گروگان گرفتن تا اينكه نميدونم با چه كلكي پليسا ريختن سرشونو و گرفتنشون. تو اين بزن و بگير دو تا تير خورد به يه پسر جوون سارق، تو پا و تو سينهاش. دوربين دو سه صحنهاي از بدن خونآلودهي پسره رو نشون داد كه داشت جون ميكند و آخرش هم مرد. نميدونم چرا دلم گرفت از فرصت يكبار زندگي اين پسرهي بدبخت كه با چه خانواده و دوستا و ژنتيك و گذشتهاي افتاده بود تو اين بيراهه. يه جوري خودم و جامعه رو مقصر ميدونستم تو آيندهي تباه شدهي اين جوون بدبخت.چي بگم... همين.
89/3/10. آدم هاج و واج ميمونه. برداشته از خاله و دايي و عمه و عمو و بابا و ننهاش، سرجمع 300-200 مليون پول زحمت كشيده رو با منت و خواهش و وعده و وعيد جمع كرده، دودستي داده به ليدرش تو يكي از اين شبكههاي هرمي، گلد كوئيست و چي و چي، كه تشتشون چند ساله از بام افتاده، تا براش بكارن تو مزرعه، ازش درخت سكه سبز شه. مثه پينوكيو و اون گربه نرهي مذبذب و روباه مكار هفت خط. نه رسيدي، نه مدركي، نه كشكي، نه پشمي. يه سايت هم تو اينترنت علم كردن كه نشون ميدادن چهجوري پوله داره زاد و ولد ميكنه. جلسات هفتگي هم ميذاشتن براشون و كتاباي خوبي مثه «چه كسي پنير مرا جابهجا كرد» و «قورباغهات را قورت بده» و «مدير يك دقيقهاي» و چي و چي رو پشت و رو ميبستن به نافشون، كه اي دل غافل مگه شما- دور جناب- حمالين كه صبح تا شب كار ميكنين و آخر ماه هشتتون آويزونه نهتونه. يكي يه دونه عكس خونه و ماشينم زده بودن به ديوار اتاقشون كه هدفمون اينه و ميتركونيم و چي. نه از اين پرايد و سمندها يا يه آپارتمان نقلي، يه مرسدس بنز يا بي ام و با يه ويلا و خونهي قندپهلو به چه هوا! قاضي ميگفت 99 درصد اين مالباختهها رسيد هم نگرفتن، كه اقلكم شكايتشون مستدل باشه! آدم دو تا شاخ رو كلهاش سبز ميشه. نه كه من آخر اقتصادم، نه، اما آخه بابا سادگي هم حدي داره. باورتون نميشه تابهحال چند بار «برج ايفل» رو فروختن به چند تا بدبخت مادرمرده. بهخدا راست ميگم؛ كلاهبرداريهاي معروف تاريخ رو بخونين.
آقا! كلاهبرداري يه الفبا داره: خوشتيپ، خوشلباس، خوشبرخورد. آخه آدمم اينقدر هالو، اينقدر پخمه، كفر آدمو در ميارن! حيف اين پول نبود كه يهقرون دوزار زحمتشو كشيدين؟ بابا يه جو عقل بيشتر كه نميخواد: بدون زحمت پول درنميياد، اگرم بياد يه ريگي تو كفش ماجراست.
89/3/4. ميگن تو آمريكا يارو قاطي كرده زده تو مدرسه و سربازخونه با اسلحه چند نفرو كشته و شل و پل كرده، حالا يه بار تو چند سال. بابا ما تو ايران كه داريم با ماشين ميزنيم هر روز خدا 20-10 نفرو ميفرستيم بهشت و جهنم، 70-60 نفرو سر و دست و پا شكسته مياندازيم رو تخت اين و اون مريضخونه، كلي خانواده رو به عزا و خاك سياه مينشونيم. بابا والا ماشين از اسلحه خطرناكتره تو دست ما. بهخدا اگه اسلحه تو ايران مثه ينگه دنيا آزاد بود تا حالا جمعيت ايران نصف شده بود! ما قاچ زينو بچسبيم كلي هنر كرديم، اسب سواري پيشكشمون! چيه اين عادت بد كه يه پشه رو تو دوغ همسايه ميبينيم، يه خرمگسو تو ماست خودمون نه!
89/3/3. آقا لوستر ساختهاند با كنترل از راه دور! نيست ما طفلكيها اينقدر جنب و جوش داريم كه حسابي از كت و كول ميافتيم، روزبهروز چيزايي ميسازن كه خداي نكرده يه كيلو كالري هم هدر نديم و همهش گوشت و چربي شه به تنمون! آخرشم بايد يك ربات كنترلي بسازن بره اينهمه دستگاه كنترل از راه دور رو جمع كنه از گوشه كنار خونه برامون بياره كنار مبل راحتي كه توش لم داديم. اونوقت ميگن چرا اينقدر چاقی و سكتهي قلبي و ديابت و چربي و فشار خون بالا روزبهروز بيشتر ميشه.
89/3/1. قديما يه خيار كه پوست ميگرفتي عطر لطيفش اتاق رو پر ميكرد.يك مشت گل محمدي كه توي دستت ميگرفتي، عطر ظريفش مستت ميكرد.يك گل زعفران كه ميزدي به برنج، عطر مطبوعش هوش از سرت ميبُرد.اما حالا نه زعفران، نه گل محمدي و نه خيار اون طعم و رنگ آشنا رو ندارن. راستي چه بلايي سر طبيعت اومده كه مثه ما آدما بي رنگ و بو و خاصيت شده؟
89/2/25. بهنظرم دو دليل عمده داره كه يه وبلاگنويس دلسرد ميشه و ول ميكنه يا رو ميياره به مينيمالنويسي: اول اينكه با انتظار شديدي از نوازش ميياد به اين فضاي بيدر و پيكر تا همدمي پيدا كنه، غافل از اينكه اينجا صدي 90 خودشون تشنهي همدمن و حال نوازش دادن ندارن! دوم اينكه حرفي براي زدن ندارن و آه و نالههاشونو با همان لحن كوچهبازاري و بي هيچ ظرافت هنري مييارن تو فضاي وب كه باز داستان اول تكرار ميشه. يعني با اين روشها هم مخاطب عام رو از دست ميدن هم مخاطب خاص. در مورد اينكه چي درسته، هنوز خودمم مرددم. اما ميدونم اين رودخونه بيشتر کفال داره تا ماهی سفید
89/2/1. براي اينكه بالون بره آسمون دو چيز لازمه: اول گازي كه با مشعل تو بالون ميزنن، دوم باز كردن طنابايي كه بالونو به زمين گير ميده. اما براي سير و سفر تو آسمون بايد كيسه شنهايي رو كه بالونو سنگين ميكنه يواش يواش رها كرد. روح مثه بالونه و جسم مثه اون طنابا و كيسه شنها، و تعالي مثه اون گازي كه با سوختن دل تو بالون روح رها ميشه... اما اون طنابا و كيسه شنها همون قدر مهماند كه بالون. اگه نباشن، بالون پيش از اونكه آماده باشه ميره آسمون، يا اينقدر چپ و راست ميره تا ميخوره به كوه و درخت و داغون ميشه... يادمون باشه اونقدر روحمونو سبك نكنيم كه ديگه نتونه تو قالب جسم دوام بياره و... آخرش هم بالون بايد جايي فرود بياد... اما اين بالوني كه فرود اومده ديگه همون بالوني نيست كه رفته هوا، بلكه خاطرهي سير و سفرشو با خودش داره. اونوقت به بالونهاي ديگه با نگاهي روبهرو ميشه كه پيش از اين نداشت... دل با يار، سر به كار، دل با يار، سر به كار، دل با...
89/2/11. هميشه ميگفتي اگه ديدي يه عده سرشونو بالا گرفتن و دارن به چيزي تو هوا نگاه ميكنن، بهجاي اينكه تو هم وايستي و همين كارو بكني، ببين بهجاي چه كاراي مهمتري داري اين كارو ميكني. اما تا به خودت بياي ميبيني شدي قاطي همون آدما. ياد كاريكاتوري افتادم تو همين مايهها، كه سر آخر كه 30-20 نفر جمع شده بودن و ميخ آسمون بودن، كارگري ميياد و نفر اول رو كه به هوا زل زده بود زير بغل ميزنه و ميره! آخه اون اولي يه مجسمه بود...
89/1/31. بستنی بفروشين، صف ميبندن تا كجا؛ عسل و زعفران بفروشين، تك و توكي ميخرن و ميرن... هردو لازماند در جاي خودشون. انتظاري دگرگونه اما نداشته باشين.
89/1/13. امشب تو يه قطعه فيلم نيم دقيقهاي، پسركي تو مغازهي پرندهفروشي از فروشنده- كه با مشتريها از محاسن يه پرنده حرف ميزد- پرسيد: اين طوطي چنده؟ و اشارهاش به يك طوطي كز كرده تو گوشهي يه قفس بود. فروشنده گفت: اين طوطي مجانييه، يه پاش ناقصه، كسي نميخردش، ورش دار ببر. تا به خودش بياد پسرك پنج هزار تومن گذاشت رو ميز و پرنده رو برداشت و رفت. فروشنده پول رو برداشت و دويد بيرون مغازه تا بهش برگردونه، كه بهتزده ديد پسرك قفس به دست و لنگزنان داره دور ميشه. پسرك يه پاش ناقص بود... و نوشتهاي رو صفحه اومد كه: ارزشها خريدني نيستند... چي بگم... همين.
89/1/11. 20 سال پيش مستندي ديده بودم كه بوميهاي جنگلهاي هند براي گرفتن ميمون، يه جعبه با سوراخي در يه طرف ميذارن وسط درختا، كه توي آن يه ميوهاس. ميمون بخت برگشته هم دست ميكنه تو جعبه و ميوه رو محكم ميگيره تو مشتش. بوميها كه سر ميرسن، جيغ و داد راه مياندازه چهجور و دستشو ميكشه بيرون. اما عقلش نميرسه كه بايد مشتشو وا كنه و ميوه رو ول كنه و اسير ميشه! حالا حكايت ماست و اين همه پيشرفتاي دم به دم تكنولوژي. ميخوايم از لبتاپ و كامپيوتر و موبايل تا دوربين عكاسي و مايكروفر و ال سي دي، جديدترين و كاملترينشو داشته باشيم. كلي هم پول و وقتمونو هدر ميديم. آخرش هم به زمين و زمان بد و بيراه ميگيم كه اي واي نه پول داريم نه وقت! شديم كانه كسي كه 10 تا ميوه رو يه گاز از هر كدوم ميزنه و ميره سراغ بعدي، يا كانه دوندهاي كه تا مياد برسه آخر راه، «خط پايان» رو ميبرن صد متر اونورتر. اول به خودم ميگم: بابا! ول كن اون ميوهي تو جعبه رو، دستتو بكش بيرون و در رو! (بيخود نيس ميگن آدم از نسل ميمونه! والا گلاب به روتون گاهي وقتا به ميمون شبيهتريم به كردار و پندار تا به «آدم».)
89/1/2. هميشه با اين مشكل داشتم كه توي 12-10 روز عيد همهي آنهايي كه ميخواي و نميخواي و ميخوان و نميخوان ببينيشون و ببيننت، بايد ببيني و ببيننت! اصل قضيه البته خوبه اما اين ديد و بازديدهاي كوتاه، كه اول كسي كه شش ساعت ازت ديرتر شيرجه زده تو حوض شلم شورباي دنيا بايد بياد ديدنت، بعد تو با سه سوت فاصله بايد بري بازديدش، يهجور بازي ناچاره كه گاهي بدجوري ميره رو اعصاب آدم. اما اينم نباشه سال تا سال خيليها رو نميبيني. آخرش هم نفهميدم اين خوبه يا بد، شايدم اين صميميت زوركي نيمبند بهتر باشه از يه بيصميميتي اساسي...
88/12/24. آي دلم ميسوزه واسه ماهي قرمزاي بيچاره كه اسير دست ما تو اين و آن نوروز، تو يه تنگ فسقلي دو سه هفته خودشونو به ديواراي شيشهاي ميكوبن. آخرشم يا ميپرن بيرون و خودشونو نفله ميكنن، يا خيلي شانس بيارن پرتشون ميكنيم تو يه رودخونهي پر از لجن آلوده. پسرم آرمان يك ماهي مقوايي درست كرده با يه تنگ مقوايي كه بيشتر عيدا اونو ميزاريم سر هفتسين. هدف نيته كه ياد ماهي قرمزاي آزادو با اين نماد زنده كنيم. نه غذا ميخواد نه هوا. عين عكساي خانوادگي كه خاطرش تو ذهنمونه. بد ميگم؟ چي؟... ماهي قرمز زنده يه حال ديگه داره؟ حالا شايدم امسال يكي خريدم! اما فقط يه دونه كوچولوشو!
|