|

نه! دیگر تو را به وسعت بیهوده ی واژه ها نمی کاهم
بارها کوشیدم درخشان ترین ستاره واژه های کهکشان شیری اندیشه و خیالم را، ستاره دوز آسمان مهتابی کمالت کنم، نور باختند و نشد
بارها کوشیدم زیباترین گل واژه های کوهپایه های وحشی دل و جانم را، گل دوز دشت رنگارنگ جمالت کنم، عطر و رنگ باختند و نشد
همچون دخترکان و پسرکان دبستانی، که درصف پر دلهره ی یک آزمون رویارو با آموزگاری سخت درس، همدگر را به پیش می رانند و در پس هم صورت پنهان می کنند،
یا بگونه ی ماسه های خشک یک ساحل گرمسیر در ظهر عطش بار تابستانی، که از فاصله ی انگشتانی لرزان، می سُرند و بر زمین می ریزند و در همتاهایشان گم می شوند،
واژه های اهل و رامم، گردن می کشند و می گریزند
شاید، شاید این بیهوده انتظاری است
براستی، کدام واژه چگالی مرمرین حضورت را در صخره های سنگین دلتنگی ها و گردبادهای سهمگین دلشوره هایم معنا خواهد کرد؟
تو بگو، کدام جمله را زَهره ی آن است که بار پرقدر و بهای امانتِ دلبستگی های جان و تنم را به وجود زمینی-آسمانی ات، بی خدشه و گزندی به اَمن و سلام رساند؟
به گونه ی نور و آب و خاکی که دانه ای فروبسته را به گیاهی فرارسته تعالی می دهد، وجودت هماره، بالیدن اندیشه و احساسم را از فروترین دلتنگی ها به فراترین دلشادی ها، با لطفی آهنگین رهبری می کند
اکنون من، در فرصت میان لحظه های بی تکرار، بسان زائری شیفته جان، در پیشگاه تندیس زرین بودای مقدس در معبدی کهن، به احترام گوهر یگانه ی هستی ات، چشم فروبسته، زانو می زنم و کانون هوشمندی بیکران را به پاس همراهی تو دُردانه ی همدل، سپاسی از جان و دل می گویم
ای اَبرگون وجود، بر من هماره ببار که بی تو چون کویری دل خشکم در سیاره ی سرگردان زمین، در کرور کرور کهکشان نامتناهی بی آغاز و بی انجام ...ای عشق من...ای عشق بی واژه ی من
|