|
انسان و بازی های هزارتوی زندگی(1)
برای هر جوینده، هر پیوند باید وجهی را نشان دهد
چگونه رفتار می کنی؟ چه کار می کنی؟
آیا همواره صورتک به چهره داری؟
آیا لحظه ای در زندگی ات خواهد آمد که تمام صورتک ها را برداری
و فقط خودت باشی؟
اوشو
اول در فیلم "بازی"(the Game) به کارگردانی دیوید فینچر (1997) شرح حال یک بانکدار مولتی میلیونر در سانفرانیسکو به تصویر کشیده شده است. نیکلاس وان اورتون (مایکل داگلاس) زندگی اجتماعی بسیارفعال وموفقی دارد. سال ها کار و تلاش در تجارت بانک از او انسانی سنگدل ساخته است که جز پول و قدرت چیزی نمی شناسد. او به تمام معنا تنهاست. خاطرات تلخ جدائی از همسر و دوری از برادر-که مخالف نگرش او به زندگی هستند- و خودکشی پدر، کابوس های خواب و بیداری اش را تشکیل می دهند. در سالروز تولد48 سالگی او، برادرش کنراد(شان پن) سر میز شام در رستوران همیشگی اش به دیدن او می رود و بلیط شرکتی به نام "سرویس خدمات سرگرمی"(Consumer Recreation Service=CRS) را به او هدیه می دهد تا "زندگی اش را دگرگون کند". او البته در ابتدا جدی نمی گیرد، اما بعد از سر کنجکاوی وارد شرکت می شود و فرم های ثبت نام را پر می کند. نظم و دقت در آزمایش های جسمی و روانی کاملی که انجام می شود تردید هایش را کمتر می کند و در انتها به او می گویند که متناسب با ظرفیتش، برای او یک بازی طراحی خواهد شد.
شب وقتی به قصرش باز می گردد عروسک دلقکی را در باغ می یابد. آنرا به درون می برد و با شگفتی، گوینده ی اخبار تلویزیون به او اطلاع می دهد که بازی اش شروع شده است!
ذهن منطقی او به دنبال علت ها، دوربین و کلیدِ تعبیه شده در چشم ودهان دلقک را می یابد. اما از فردای آن روز رشته هائی از اتفاقات عجیب و غریب و صحنه سازی های دقیق، مرز بین واقعیت و خیال را در هم می شکند. اتوموبیلش را از دست می دهد، حساب های بانکی اش مسدود می شود، خانه اش را مهر و موم می کنند و مدارک شناسایی اش بی اعتبار می شود. لباسها و وسایل شخصی اش را می دزدند و در انتها خود را با لباس منزل در سطل زباله ای دراطراف گورستان می یابد. در این گیرودارِ "واقعی" البته "بازی" از یاد می رود. قدرت، نفوذ، امنیت، و منطق او در هم می شکند و او بدنبال آنچه از دست داده، همسر سابقش را می یابد و اعتراف می کند که خودخواهی های شخصی اش زندگی شان را به جدائی کشانده است و از او کمک می خواهد. در این بین "پزشکCRS" را در تلویزیون در حال تبلیغ کالائی می بیند! و درمی یابد که فریب خورده است. به CRS باز می گردد" نگهبانی را خلع سلاح می کند و در تعقیب و گریزی بر سقف آسمانخراش، برادرش کنراد را به ضرب گلوله ای از پای در می آورد و در یک بحران روحی شدید خود را به پائین پرت می کند. شیشه های سقف سالنی که برآن افتاده درهم می شکند و او بر تشک بزرگی می افتد (گلوله های مشقی و خرده شیشه های ایمن) و نیکلاس خود را ذر جشن بزرگی می یابد که برادرش کنراد، همسرش و تمامی مسئولین و بازیگران CRS برایش تدارک دیده اند. "تولد"ش را به او تبریک می گویند و او که حالا به یک خودآگاهی ناب دست یافته است، به همه ی آن چیزهائی می اندیشد که سالها او را مقتدر و مرفه کرده اما از لذت یک زندگی ناب محروم ساخته بودند.
دوم دکتر اریک برن (Dr.Eric Bern) روانکاو برجسته و بانی نظریه "اصول ارتباط متقابل" (Transactional Analysis) درکتاب ارزشمند خود به نام "بازی ها" (Games People Play) می گوید: یک فردِ تنها می تواند زمان خود را به دو شیوه "ساخت" ببخشد، با فعالیت یا با خیال. این که انسان اوقات بیداری اش را چگونه بگذراند دغدغه هميشگي اوست و اساس سراسر زندگي اجتماعي، ياري دادن متقابل براي اجراي اين برنامه است.
هر گاه فرد در جمع دو نفره يا بيشتر قرار مي گيرد، شش راه براي "ساخت زمان" پيش رو دارد كه تقريبا تمامي رفتارهاي انساني را دربرمي گيرند:
-1 مناسك
-2 وقت گذراني
-3 كناره گيري
-4 صميميت
-5 فعاليت(كه خود ممكن است زمينه اي براي موارد پيشين باشد)
-6 بازي.
امتيازات تماس هاي اجتماعي بر محور تعادل جسمي و رواني دور مي زند و به عوامل زير بستگي دارد:
1- تسكين تنش ها
2- پرهيز از موقعت هاي زيان آور
3- كسب نوازش
4- حفظ تعادل وجود.
رضايت بخش ترين صور تماس اجتماعي، خواه در قالب فعاليت باشند يا نه، بازي ها و صميميت هستند. صميميت مداوم بسيار نادر است و آميزش هاي اجتماعي بيشتر در قالب بازي ظاهر مي شوند. حال با اشاره به هر كدام از اجزاي شش گانه ي ساخت زمان روي بازي ها متمركز مي شويم.
1- مناسك يا رويه ها:
اين ها ساده ترين شكل فعاليت اجتماعي هستند. برخي جنبه ي جهاني و برخي محلي دارند و اكثراً از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شوند. مناسك يا رسمي اند مانند مراسم مذهبي كه در جهت دور ماندن از گناه و خطا و دستيابي به اجر و فيض انجام مي گيرند، يا غير رسمي اند مانند مراسم سلام و احوالپرسي، مراسم ديد و بازديد و ...
مناسك فرصت هائي امن، اطمينان بخش و اغلب لذت بخش براي ساخت زمان به شمار مي روند و وقوع، جريان و پاياني قابل پيش بيني دارند.
طي هر مراسمي انسان با ديگران در مدت معيني يك جا مشغول مي شود بدون آنكه الزاماً با شخص بخصوصي رابطه خاصي داشته باشد.
2.وقت گذراني:
نوعي مشغوليت است كه در آن رفتار متقابل افراد مشخص است. انسان مي تواند در هر نوع سرگرمي و تفريح كه صرفاً به خاطر وقت گذراني است خود را مشغول كند و لذت ببرد. وقت گذراني ها موقعيت هاي خوبي هستند براي اين كه انسان ها از روحيات همديگر با خبر شوند بي آنكه پرس و جوئي آشكار كنند
وقت گذراني ها نوعاً در مهماني ها يا گردهمائي ها اجرا مي شوند يا در مواقعي كه گروهي در انتظار شروع مراسم يا مناسك خاصي هستند. ممكن است به شكل گپ هاي دوستانه باشند يا به بحث و مجادله بدل شوند. صحبت در باره اتوموبيل، كار و ورزش گپ هائي مردانه اند، و بقالي(سوپر ماركت)، آشپزخانه، لباس و زيورآلات و آرايشگاه، گپ هائي زنانه اند.
گپ هاي مردانه و زنانه اغلب با هم مخلوط نمي شوند و حتي بين يك گروه هم براي نمونه اگر چند خانم خانه دار"شوهرخطاكار" راگپ بزنند و خانم تازه واردي بخواهد"شوهر من ماه است" را گپ بزند با وي با سردي رفتار خواهند كرد. وقت گذراني ها تائيد نقش فرد در اجتماع و تحكيم وضعيت او بين دوستان را بدنبال دارد اما همچون مراسم يا مناسك عملاً افراد را جدا از هم نگه مي دارد.
3- كناره گيري:
اگر چه كناره گيري رفتاري متقابل نيست اما چون ممكن است در محيطي اجتماعي صورت پذيرد، در خور توجه است. كناره گيري مي تواند آرامبخش و حافظ افكار تنهائي شخص شود.
در فصل بهار كلاس هاي درس پر است از جسم هائي كه روحشان در پارك مشغول تاب و سرسره بازي است! كناره گيري مي تواند گاه سودمند باشد به شرطي كه مدام صورت نگيرد.
4- صميميت:
صميميت زماني شروع مي شود كه برنامه ريزي انفرادي- كه اغلب غريزي است- شدت مي يابد و نه الگوهاي اجتماعي و نه انگيزش هاي ثانوي و محدوديت ها سد راه آن نمي شوند.
صميميت تنها جواب ارضا كننده و كامل به آن چيزي است كه برن آنرا "گرسنگي محرك"، "گرسنگي به رسميت شناخته شدن" و "گرسنگي ساخت" مي نامد. در اينجا بخشيدن و سهيم بودن است كه در هر لحظه از زندگي به طور خودبخود علايم اظهار صميمانه لذت است، نه پاسخ به انگيزش هاي اجتماعي اجباري. صميميت يك پيوند عاري از بازي است و اصيل ترين نمونه آن "عشق ناب" است (كه با وابستگي هاي سراسر نياز و ادعاي دو طرفه، كه متاسفانه اغلب به خطا عشق ناميده مي شود، توفير فراوان دارد).
با اين همه صميميت بيشتر خصوصي و بسيار كمياب است.
5- فعاليت:
فعاليت روشي عادي، مناسب و مفيد براي ساخت زمان است كه طي آن كار مثبتي در پرداختن به واقعيت هاي خارجي انجام مي شود.
رفتن سركار،شستن ظرف ها، پارو كردن برف ها، حاضر كردن درسها و تعميرات منزل از آنجا كه خلاق و توليدي اند، مي توانند رضايت بخش باشند همانگونه كه كودكي براي كار خوب نوازش مي شود. اما در حين فعاليت هاي كاري لازم نيست فرد با كسي صميمي باشد. برخي اشخاص از كار براي سرپوش و گريز از صميميت استفاده مي كنند و ترجيح مي دهند ساعتها كار كنند و پول در بياورند بجاي آنكه در صدد ايجاد رابطه ي صميمانه اي با افراد خانواده ي خود يا دوستانشان باشند. بدين گونه فعاليت هم مي تواند انسان ها را جدا از هم نگه دارد.
6-بازی:
"بازي" اساس رفتارهاي متقابل انساني است. برن مي گويد"بازي" يك سري رفتارهاي متقابل و تكرار شونده است با ظاهري مقبول و بامحرك هائي پنهان يا به بياني عاميانه تر:حركت هائي كه در آن نوعي "كلك" نهفته است
فرق مهم بازي ها با مناسك، فعاليت ها يا وقت گذراني ها در دو نكته ي زير است:
الف:بازي ها بـُرد دارند
ب:بازي ها پاياني نمايش وار و تكان دهنده( ونه تنها هيجان انگيز) دارند.
ريشه ي همه ي بازي ها در بازي "مال من بهتر است" زمان كودكي است كه در حقيقت نمايش بيروني اين احساس دروني است كه: "من از تو بهتر نيستم"!
بازي ها وسيله اي براي وقت كشي در افرادي است كه نه مي توانند بار سنگين بي نوازشي ناشي از كناره گيري را تحمل كنند و نه در عين حال احساس "نا خوب" آنها طاقت شروع بي رحمانه ي يك پيوند صميمانه را به آنها مي دهد. بازي هاي رواني از زمان كودكي تا بزرگسالي به تدريج پيشرفته تر مي شوند اما يك اصل در آنها ثابت است: عقده هاي دروني پنهان، آشكارا ابراز نمي شوند. هر كدام از بازي ها نوعي دفاع رواني شخصي هستند تا شخص را از درجه ي بيشتر يا كمتري از احساس "نا خوب" حمايت كنند و بر ترس ذاتي از اينكه انسان ها به هم نزديك شوند و خود را در همديگر گم كنند سرپوش بگذارند: بله، "ترس از صميميت".
دسته بندي بازي ها
با اشاره اي كوتاه به بازيها و ذكر نمونه اي بحث را ادامه مي دهيم:
1- بازيهاي زندگي (مانند:"بدهكار" و "ببين مجبورم كردي چكار كنم")
2- بازيهاي ازدواج (مانند:"قهر"،"مظلوم"و "اگر بخاطر تو نبود")
-3بازيهاي مهماني(مانند:"وحشتناك نيست؟"،"چرا فلان كار را نميكني؟"و"آره، اما")
4-بازيهاي روابط جنسي(مانند:"انحراف"و"سرسام")
5-بازيهاي دنياي تبهكاري(مانند:"دزد و پليس"و"بيا سر فلاني را شيره بماليم")
6-بازيهاي اتاق مشاوره(مانند:"من فقط دارم كمك ميكنم"و"چوب زير بغل")
7-بازيهاي خوب(مانند:"خوشحال ميشوم كمك كنم"و"فرزانه ي فروتن")
نمونه ي درجه ي يك بازي"ببين مجبورم كردي چه كار كنم":مردي احساس ميكند كه نياز به تنهايي دارد وخود را سرگرم كاري مي كند تا از مردم دور باشد. تنها چيزي كه در حال حاضر مي خواهد اين كه او را به حال خودش بگذارند. بعد يك مزاحم مثلاً زن با يكي از بچه هايش نزد او مي آيد كه نوازش ببيند. بنابراين مثلاً ميپرسد:"مي شود شام برويم بيرون؟"كه باعث ميشود هرچه در دست مرد است، بيافتد و بشكند، يا به هم بريزد و خراب شود. در اين موقع مرد سر مزاحمش فرياد ميزند:"ببين مجبورم كردي چه كار كنم". چون اين ماجرا سالهاست كه تكرار مي شود، افراد خانواده عادت كرده اند او را در چنين مواقعي به حال خودش بگذارند. مرد البته خوشحال ميشود كه اين اتفاق افتاده تا او بهانه و اهرمي داشته باشد تا از آن براي بيرون انداختن مزاحم استفاده كند. متاسفانه اين از آن بازيهايي است كه بچه ها خيلي راحت ياد ميگيرند و از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شود.
سوم همانگونه كه ديديم، ساختار ذهني انسان در روابط متقابل بصورتي است كه در بيشترين موارد ممكن با ساختار نظريه ي "بازي ها" سازگاري دارد.
علاوه بر اين حتي با نگاهي گذرا به اهميت بازيهايي كه در قالب وقت گذراني طراحي شده اند ما را به اين اصل نزديك تر مي كنند.
بازيهاي كودكانه از"گرگم به هوا"و"مار وپله"و"منچ"تا بازي نماهايي چون"پلي استيشن"و "بازيهاي رايانه اي"و بازيهاي نوجوانانه و جوانانه در قالب ورزش هايي چون فوتبال، بسكتبال، بيس بال، پينگ پونگ و شطرنج گستره ي بازي ها را باز گسترده تر مي سازند. آن چه در اينها نمود واضحي دارد جنبه ي "ياد گيري" است به صورتي كه به رغم ورزيدگي هاي ذهني و جسمي، بدون آنكه كسي بالقوه آسيب ببيند، بالفعل نشاط و نگراني هاي يك موقعيت غالباً رقابتي را در زندگي واقعي تجربه مي كند و از آن درس مي گيرد. در ديدي وسيع تر، علاقه ي انسان به "قصه و داستان" جنبه ي ديگري از كشش فكري او براي قرارگيري در موقعيت شخصيت هاي فراواقعي و تجربه هاي آن ها به صورت ذهني را آشكار مي سازد. و به نظر من بالاترين نمود جاذبه ي بازيها در دنياي "سينما" است كه از بديع ترين و ظريف ترين صحنه هايي كه ممكن است در زندگي واقعي تجربه كنيم تا آن هائي را كه تنها در روياها و كابوس هاي مان راه دارند را براي مان خلق مي كند. شايد اين مختصر اشاره ها بس باشد تا به اصلي ترين كاركرد بازي ها در زندگي واقعي مان نزديكتر شويم.
چهارم علت وجودي هر انساني در پس پرده ي نقشي كه در زندگي به او سپرده اند، تعالي و تكامل خمير مايه ي روحي است كه در كالبدش دميده شده است. خداوند با هوش بيكران خود مدام در ساز وكار سنجش و گزينش جسمي است كه بتواند برحسب وضعيت و ظرفيت خود، مراحل پيشرفت يك روح را بستر سازي كند. با تولد نوزاد، اين روح بظاهر نوپا وارد بازي پيشرفته اي مي شود كه به كارگرداني نامحسوس خداوند بازيگري را آغاز مي كند. پدر و مادر، برادر، خواهر و همه ي افراد خانواده، همبازي ها و همشاگردي ها، هم دانشگاهي ها و همكاران و همه ي كساني كه در زندگي روزمره با آنها ولو براي چند لحظه اي سرو كار دارد در تمام مراحل كودكي، نوجواني، جواني، ميانسالي و كهنسالي بازيگراني هستند كه او برحسب انتخاب خود پس از آن جبر ناگزير اول –كه مصلحت هاي بسيار در آن نهفته است- آن ها را دفع يا جذب مي كند و با تعادل حسي، فكري و عملي اش روح خود را تعالي مي دهد يا به تلاشي مي كشاند.

كارگردان اما آنقدر مهربان است كه هرآنگاه كه ممكن باشد، خطاهايش را به او گوشزد مي كند، او را از نادرستي روش انجام يك بازي آگاه مي كند، در گوشش به نجوا ديالوگ هاي فراموش شده اش را يادآور مي شود(اما همچون خنكاي نسيمي، نامحسوس) و....
و كارگردان آنقدر هوشيار است كه اگر پافشاري يك بازيگر رابر يك بازي نامناسب ببيند،همه ي لوازم و ابزارهاي لازم را براي اجراي يك صحنه در اختيارش مي گذارد تا نتيجه ي ناجورش را خود ببيند و بفهمد كه اي كاش هرگز اين نقش را بازي نكرده بود يا به گونه اي بهتر بازي كرده بود.
گاه نقش اول و گاه نقش چندمي و سياهي لشكر را به كسي مي دهد تا ببيند چقدر ظرفيت براي اجرا و پذيرش آن دارد و از اختيار و انتخاب خود چگونه استفاده ميكند.
زندگي هر انساني چيزي شبيه يك فيلم سينمايي است كه با تولد آغاز و با مرگ پايان مي پذيرد.آيا بازيگر در ابتداي فيلم"به دنيا مي آيد" و در انتهاي آن –حتي اگر به ضرب گلوله اي كشته شود- "از دنيا ميرود"؟ البته كه نه؛ او فقط به فيلم مي آيد و از فيلم مي رود( و آن "او" روح است نه جسم).
و جالب اينكه هر صحنه از آن فيلم، بلند يا كوتاه، خود، آزموني است كه با يك صحنه پردازي بي نظير، واكنش بازيگر را سنجيده و براساس آن، فيلمنامه ي صحنه ي بعد بي درنگ تغيير مي كند.
بله، كارگردان آنقدر قادر و ماهر است كه بازيگر اغلب خود را در بازي گم مي كند و از ياد مي برد كه....شرح اين هجران و اين خون جگر، اين زمان بگذار تا وقت دگر.
ادامه ی این مقاله را در بازی ها (2) بخوانید
|