|
هوش انساني
وقتي ميگوييم دلفين از فيل باهوشتر است، منظور ما چيست؟
آيا يك وكيل توانا از يك مكانيك زبردست هوش بيشتري دارد؟ آيا انيشتين از موزارت باهوشتر بود؟
براساس چه معياري ميتوان سطح هوش دانشآموزان را سنجيد و امكانات و نحوهي آموزش را براي يك طيف هوشي تعيين و توزيع كرد؟
پاسخ به اين سوالات روانشناسان و كارشناسان امور تربيتي را طي ساليان متمادي به پژوهش واداشته است تا معياري همگن براي پيمايش «هوش» بهدست آورند.
اين گفتار اشارهاي است به اين مسير و نتيجهي آن.
كرم خاكي ابله! كرم خاكي باهوش!
پس از اينكه داروين معروفترين كتابش «اصل انواع» را منتشر كرد، توجه به فرآيند تحول و تكامل هوش در موجودات زنده فزوني گرفت و آزمونهايي براي اندازهگيري هوش حيوانات طراحي شد. براي نمونه يك كرم خاكي را در يك «ماز» T شكل قرار ميدادند. بر ابتداي ماز نور شديدي ميتاباندند كه كرم براي فرار از آن به سوي دوراهي ميخزيد. طرف راست سايه و نرم بود و طرف چپ يك شوك الكتريكي خفيف و بستري از كاغذ سمباده گذاشته بودند. پس از آنكه هر كرم را چندينبار در اين ماز گذاشتند، ديدند برخي از كرمها سريعتر و برخي كندتر «ياد» ميگيرند كدام راه امن است (روش «آزمون و خطا») و بر اين اساس پي بردند كه برخي كرمهاي خاكي از بقيه باهوشترند! بعدها مازها و جعبههاي معمايي براي شمپانزهها، موشها، پرندگان و ... طراحي شد. جالب اينكه انسان در مازهاي بزرگي كه بهشكل كوچههايي بنبست و بنباز ساخته شده بود، چندان بهتر از موش راه خود را نمييافت! چرا كه در عبور از راهروهاي ماز، انسان از جنبههاي ابتدايي هوش خود بهتر بهره ميبَرَد. اما وقتي نقشهي خروجي ماز را به افراد مختلف ميدادند، آنان كه راهها را بهتر بهخاطر ميسپردند، باهوشتر ارزيابي ميشدند.
بنابراين از آن پس در آزمونهاي «هوش انساني» از فرآيندهاي رمزي (Symbolic Processes) مثل «زبان» و «علامات» كه بازتاب مغز پيچيدهي انساني است، بهره جستند.
طنابكشي تعاريف مختلف هوش انساني
در يك تعريف كلي، «هوش» يك ويژگي اساسي در بين موجودات زنده (بهطور عام) و انسان (بهطور خاص) است كه تفاوتهاي فردي را در قابليت تغيير (Versatility) يا انعطاف در سازگاري با محيط جديد (Adjustment) سبب ميشود.
ميزان قابليت تغيير با پيمايش سرعت يادگيري و تجربهاندوزي مشخص ميشود.
اين تعريف بين كارشناسان مختلف امور تربيتي يا زيستي انسان، مورد بحث و جدل بوده و از آن سه جنبهي زير نتيجه شده است:
تعريف تربيتي: روانشناسان تربيتي هوش را كيفيتي دانستهاند كه سبب موفقيت در تحصيل دانش ميشود؛ بهعبارتي هوش يعني: استعداد تحصيلات علمي.
اما در نگاهي فراگير، بسياري از افراد در مشاغل و حرفههايي موفقيت بالايي بهدست ميآورند كه حتي در آن امور هم تحصيلات علمي پاييني دارند!
تعريف تحليلي: نظريهپردازان تحليلي ميگويند هوش توانايي استفاده از پديدههاي رمزي، قدرت و رفتار موثر يا سازگاري با موقعيتهاي جديد يا تشخيص حالات و كيفيات محيط و پاسخ درست به آنهاست. ديويد وكسلر روانشناس آمريكايي ميگويد: «هوش يعني تفكر عاقلانه، عمل منطقي و رفتار موثر در محيط.»
تعريف كاربردي: زيستشناسان هوش را عامل سازش و بقاي يك ارگانيزم زنده در محيط اطراف دانستهاند. بهعبارتي هوش كيفيتي است كه يك موجود زنده در تطابق با محيط زندگياش بروز ميدهد تا به كنشها و واكنشهاي طبيعياش از جمله تنفس، تغذيه و توليد مثل بپردازد
معدلي از اين تعريفها پذيرفتنيتر است و بر اين اساس آزمونهاي مختلفي براي هوش طراحي شده است تا كيفيت و كميت آن سنجيده شود. گرچه اين تعاريف شاخههايي هم دارد و براي نمونه فلاسفه هوش را «توان خلق انديشههاي مجرد» يا هنرمندان «توان خلق قالبي هنري از احساسات و تفكرات و ...» دانستهاند، اما همه بر همان پايه استوارند.
گرچه آزمونهاي سنجش هوش انساني تلاش ميكنند تا قابليتهاي تغيير افراد و تفاوتهاي موجود در ميزان سازگاري آنها را بسنجند، اما در واقع بيشتر به اندازهگيري تفاوتهاي موجود در ذخيرهي حافظه، معلومات و تجربهها و گاه برخي از جنبههاي تطابقي رواني ميپردازند تا سنجش مستقيم آنچه تماميت «هوش» يك «انسان پويا» را تشكيل ميدهد.
پس شايد بهتر آن كه بگوييم اين فرد از آن يكي باهوشتر است تا آنكه او را داراي ميزان خاصي از هوش بدانيم.
رهبر اركستر هوش انساني

ناگفته پيداست كه واكنشهاي «مغز» مهمترين عامل تعيين ميزان هوش يك انسان است. اما امروزه با رويكرد يا بهتر بگوييم بازگرد ويژهاي به «طب روان- تني» آشكار شده است كه در پاسخ به كنشهاي محيط رواني و بيروني بدن، ميزان هوشياري يك سلول كليه يا پوست با سلولهاي مغزي يكسان است! چرا كه تمامي سلولهاي بدن كه در ارگانها و دستگاههاي مختلف تكثير و سازماندهي شدهاند، از سلولي واحد با اطلاعات ژنتيكي واحد منشا گرفتهاند ولي بهتناسب وظيفهاي كه در بدن دارند، توان انجام كارهاي ديگر را- جز كار ويژهي خود- «آگاهانه» و زير فرمان يك «شعور ناپيدا» واگذاشتهاند. بنابراين اين جمله كه «سلولهاي پوست يا كليه و كبد بيمار افسرده بههمان اندازهي مغز او افسردهاند» چندان بيراه نمينمايد.
اين دستهبندي كارها بين بخشهاي مختلف بدن، اما ما را گرفتار يك باور نادرست عمومي كرده است كه در آن براي درمان هر «بيماري» نه تنها روان و ذهن بيمار، بلكه همهي بدن او را بهجز همان عضو خاص، بهكلي فراموش ميكنيم. در نتيجه علم پزشكي هر چه پيشرفتهتر ميشود و هر چه مداواي بيماران «كاملتر»، بهتر و بيشتر انجام ميپذيرد، تعداد بيماران جسمي و رواني روز بهروز بيشتر و بيشتر ميشود!
پس مغز گرچه رهبر اركستر جهاني «هوش انساني» است، اما «تمام بدن» نيز با هر آنچه بر آن در تقابل با محيط اطراف خود طي سالهاي زندگياش گذشته است و ميگذرد، در ساماندهي و اجراي موسيقي شگفتانگيز «هوش» موثر است.
مغز بهتر است يا ثروت؟
مغز انسان بالغ حدود 1400 گرم وزن دارد. اگر وزن مغز كمتر از 700 گرم باشد، فرد بهطور حتم كمهوش و البته بيمار خواهد بود (ميكروسفالي بهعلل مختلف) اما وزن مغز بهتنهايي با ميزان هوش ارتباط روشني ندارد. (وزن مغز آناتول فرانس، نويسندهي شهير فرانسوي، تنها 1017 گرم بوده است!) تفاوتهاي ساختاري مغز، چه از نظر بيوشيميايي و چه از نظر سلولي، بسيار مهم است. براي نمونه در تحقيقات ديدهاند كه فعاليت آنزيم كولين استراز در مغز موشهاي زرنگ بيش از موشهاي كودن است و تعداد و پيچيدگيهاي ارتباط مغزي يا سيناپسها در آن متفاوت است. مغز انسان حدود يكصد بيليون (100,000,000,000) سلول عصبي يا نرون دارد يعني به تعداد ستارگان كهكشان راه شيري! اگر همهي نرونهاي مغز را بهدنبال هم قرار دهيم طول آن به بيش از 1000 كيلومتر خواهد رسيد.
در هر ثانيه در مغز جنين در دورهي رشد و تكامل مغزي حدود 2000 نرون جديد توليد ميشود. پس از 25 سالگي روزانه حدود 12 هزار سلول عصبي مغز از دست ميرود، يعني چيزي حدود 4/4 ميليون سلول در سال! با اينهمه چندان جاي نگراني نيست چرا كه تا كهنسالي بيش از 98% سلولهاي عصبي هنوز باقي و زندهاند.
بنابراين اگرچه بسياري از تفاوتهاي بيوشيميايي و سلولي مغز «ارثي» هستند، محيط زندگي كودك از بدو تولد تا بلوغ در كيفيت هوش بسيار تاثيرگذار است. اگر مغز توان بالايي براي كسب و حفظ و پرورش دادههاي مختلف ارث ببرد اما در بستر يك زندگي خانوادگي و اجتماعيِ ابتدايي يا بحراني رشد و نمو كند، به قابليتهاي نهايي خود دست نخواهد يافت.
هوش حيوانات در طيفي غريزي از تغذيه، توليد مثل، شكار، چرا، اندكي يادگيري، تجربه و واكنشهاي مناسب در موقعيتهاي جديد تجاوز نميكند اما هوش انساني درخت پرباري از تمدن بشري است كه از اولين تجارب انسانهاي اوليه در ساخت و استفاده از ابزار سنگي و فلزي، شكار، كشاورزي، كار و زندگي گروهي، سازگار ساختن خود با محيط و آماده كردن محيط براي خود ريشه گرفته و شاخ و برگ زده و ميزند.
از نسل به نسل تا زندگي مدرن «هوش انساني» گام به گام «رشد» كرده و در عصر سايبر و نانو و كامپيوتر به اوج شكوفايي خود رسيده است. «هوش انساني» يك ثروت بيپايان واقعي است كه بايد آن را قدر نهاد و از آن در پيشبرد تكامل مادي و معنوي بشريت- بسيار بهتر و بيشتر از آنچه امروزه هست- سود جست. اگر كودكي ناشنوا يا نابينا متولد شود اما مغز سالمي داشته باشد و دادههايي كه به مغز او ميرسد، كامل و همهجانبه باشد، رشد هوشي كافي خواهد داشت.
اگر همت مربيان دلسوز در جايگزيني حس لمس با بينايي و شنوايي در هلن كلر نبود، هرگز نامي از او برده نميشد.
اما فكر ميكنيد هوش دو برادر دوقلوي تكتخمي اگر در بدو تولد در دو محيط جداگانه، يكي با خانوادهاي كمهوش و فقير و منزوي و ديگري با خانوادهاي باهوش، ثروتمند و اجتماعي، رشد و نمو كنند، نتيجه چه خواهد شد؟ شك نكنيد كه هوش برادر اولي به گرد پاي دومي هم نمي رسد
پس هوش چيزي نيست كه با آن زاده شده باشيم، بلكه هوش هر فرد مجموعهي كنشهاي مغز اوست كه براساس عوامل رشد طي مراحل نوزادي، كودكي، نوجواني و بلوغ بهطور پيشروندهاي ميتواند كاملتر شود.
شهر بهتر است يا روستا؟!
بررسيها نشان داده است كه هوش كودكان شهري بهطور متوسط 5 تا 10 نمره از كودكان روستايي بالاتر است، چرا كه بين فرصتهاي يادگيري، محيط خانوادگي و جامعهاي كه در آن زيستهاند تفاوت كيفي وجود دارد.
اما بسيار ديدهايم كه جوانان روستايي با كمترين امكانات آموزش، رتبههاي اول و دوم كنكورها و آزمونها را بهدست آوردهاند و جوانان شهري با برترين امكانات آموزشي، رتبههاي نجومي داشتهاند! شايد در اين موارد عوامل ارثي بر محيطي پيشي ميگيرند يا شايد محيط شهري، با سردرگميها و تنشهاي گوناگون، مسير ارث را منحرف ميسازد.
وقتي تعداد بازيهاي كامپيوتر و پلياستيشن كه براساس اصول لطيف انساني يا دستكم انگيزش قدرت درك و استدلال طراحي شدهاند در برابر بازيهاي سراسر خشونت و احساسات پليد، يك به صد است، چه انتظاري از روان آسيبديدهي كودكان ميتوان داشت؟
از ديگر سو براساس آنچه شاهديم، با روند پرورش «تيزهوشان تزريقي» در برابر «تيزهوشان طبيعي» در برخي مدارس با وانهادن آنچه از هنر و ادب و تربيت است به بهاي آوار كردن انبوهي از معلومات رياضي و علوم بر سر كودكان بينوايمان، همان بهتر كه عطاي شهري بودن را به لقايش ببخشيم و دست به دامن روستازادگانمان شويم كه همنوا و همنفس با طبيعت زيسته و رشد كردهاند.
در گفتاري ديگر به «بهرهي هوشي» و شگفتيهاي آن خواهيم پرداخت.
|