|
انسان و بازيهاي هزارتوي زندگي (2)
زندگي صحنهي يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمهي خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته بهجاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند بهياد
پارو بزن ترومن
در فيلم تكاندهندهي "نمايش ترومن" (Truman show: محصول 1998 آمريكا به كارگرداني پيتر وير) با بازي تحسينبرانگيز جيم كري، زندگي انساني به نام "ترومن برنبك" به تصوير كشيده شده است. ترومن بيآنكه بداند، از بدو تولد "شومن"ِ (Showman) يك برنامهي زندهي تماموقت تلويزيوني است كه در سراسر دنيا پخش ميشود.
جزيرهي "بهشت دريايي"(sea heaven) كه او در آن زندگي ميكند، در واقع يك استوديوي بزرگ است كه ساكنان آن- از فروشندهها، كاركنان و پزشكان بيمارستان، همسايه، دوستان و حتي همسرش- بازيگراني هستند كه به زندگي او تعليق ميبخشند.
او بازارياب يك شركت بيمه است و با وجود همسري مهربان (كه پرستار است)، دوستي صميمي و خانهاي مجلل، يك زندگي خانوادگي و اجتماعي آرام، امن، مرفه و معتبر دارد. او بسيار راضي و سرزنده است.
همه ترومن را دوست دارند و در برخوردهاي خود هميشه لبخند به لب دارند. هيچكس در اين جزيره افسرده نيست و هوا اغلب صاف و آفتابي است.
كارگردان اين نمايش بينظير، "كريستف" (اد هريس) در اتاق فرماني با تجهيزات صوتي- تصويري فرامدرن خود در كرهاي به شكل ماه، همهي اعمال و رفتارهاي او را با صدها دوربين مخفي كه همهجاي خانه و اداره و مغازهها و اتومبيل او كار گذاشتهاند، زيرنظر دارد و بهوسيلهي دهها بازيگر تحت اختيارش، كردارها و حتي افكار او را جهت ميدهد.
كريستف هنرمندي قدرتمند و هوشمند است كه ترومن بزرگترين آفريدهاش است.
او با صحنهسازي سكانسي در زمان كودكي ترومن، كه در آن پدرش در دريا غرق ميشود، حس بيپناهي و وحشت بيمارگونه از دريا (فوبيا) در او ايجاد ميكند تا جذب محبت اطرافيانش شود و فكر خروج از اين جزيره براي هميشه از سرش بيرون برود.
دختري بازيگر به نام "سورن" از رفتار گروه كارگرداني و بازيگران، كه در عين مهرباني و حمايت او را در اسارت نادانستهاي گرفتار كردهاند، شديداً ناخرسند است. در برخورد او با ترومن عشقي راستين جوانه ميزند و رشتهاي از واقعيت را در ذهن او جاري ميسازد. سورن به همین دلیل از گروه بازيگري حذف ميشود.
بهتدريج ترومن در زير لايههاي اين زندگي خانوادگي شيرين، رگههايي از دروغ مييابد و براي گريز از اين دنياي بسته به تكاپو ميافتد. هنگامي كه با نگاهي به گذشته، در عكس عروسي، متوجه دوربين مخفي جاسازي شده در حلقهي عروسي همسرش ميشود، تصميمش را براي فرار ميگيرد.
كريستف هراسان ميشود و موانع مختلفي صحنهسازي ميكند تا راه را بر او ببندد. اما ترومن با غلبه بر هراس بيمارگونهي خود با قايقي به دريا ميزند. كريستف خشمگين ميشود و با برنامهي جلوههاي ويژه كه بر صحنهي مونيتور كامپيوتر تنظيم ميشود، رعد و برق و طوفان بر پا ميكند و آنقدر شدت امواج را بالا ميبرد تا قايق واژگون شود.
اعتراض گروه كارگرداني و شايد احساس پدرانهي كريستف به ترومن، او را وادار ميسازد كه دريا و آسمان را آرام كند. ترومن نيمهجان به قایق برميگردد و در آسماني آفتابي و دريايي صاف بهسوي افق پارو ميزند. اما در انتهاي اين "دريانما" به پردهي بزرگي ميرسد كه نقش آسمان و افق دارد. ترومن از پلههاي كنار تابلو بالا ميرود و از دري كه او را به دنياي واقعي و عشق حقيقي ميرساند، عبور ميكند.
خداي حقيقي- خداي مجازي
كريستف (Christof: بهمعناي مسيح، كنايه از خداوند) خالق دنياي اين سريال زندهي تلويزيوني است و ترومن (Truman كه از واژهي True بهمعناي "حقيقي" و Man بهمعناي " انسان" ساخته شده است) بزرگترين دستآورد اوست.
او ترومن را در آرمانشهري بهظاهر واقعي به نام " بهشت دريايي" (Seaheaven)- يا همان مدينهي فاضله يا اتوپيا- به دور از همهي بديها در تاريكي و ناداني نگه داشته است.
كريستف اگرچه به ترومن عاطفهاي دارد، اما هرگز درصدد برقراري رابطهاي با مخلوقش نيست.
او بيشتر از نياز به شناخته شدن، به مخفي ماندن نياز دارد. اما لذتِ آزادي انتخاب، بر ذلتِ اسارت جبر پيروز ميشود و عشق واقعي، بينش و كشش لازم را براي اين گذار فراهم ميكند.
در دنياي واقعي، ما تجربهي بزرگ خداوند هستيم. بهرغم مؤلفههاي مشترك بسيار، ما اگرچه زير نظر و مراقبت او قرار داريم و بهصورت نيمههوشيارانهاي از طرح و برنامهي الهي پيروي ميكنيم، اما حق انتخاب داريم و در كارگرداني زندگي خود يار و همكار خداوند هستيم.
او با عشق لطيفي كه به ما دارد از هر راهي براي كمك به ما- براي اينكه بدانيم كدام راه بهتر است- استفاده ميكند و ما بسيار انعطافپذيرتر از آن هستيم كه فكر ميكنيم.
اگرچه اين انتخاب، خطر رنج، بيثباتي و ناپايداري را با خود بههمراه دارد، اما عاليترين انگيزه براي تعالي و تكامل روحي و رواني انسان است. و اينجاست كه ترومن (Truman) با گذار از محدوديتهاي ساختگي جبر، به " ترو-من" (True-man) يا انسان حقيقي نزديك ميشود.
انسانهاي تازه- پوشههاي كهنه
ما طي زندگي خود صدها پوشه براي همهي كساني كه ديدهايم يا از آنها شنيدهايم و خواندهايم باز ميكنيم و ملاك رفتار متقابل ما- بهناچار- اطلاعات محدودي است كه در اين پوشهها ذخيره كردهايم.
برخي از اين پوشهها ظاهراً محتواي كاملتري دارند؛ براي نمونه، اطلاعاتي كه از پدر، مادر، برادر و خواهر و دوستان صميمي خود كسب كردهايم، طبقهبندي شده و دقيقترند.
بنابراين ذهن منطقي ما كه عادت دارد هر چيزي را بهسرعت بررسي كند و روي آن يك مهر قطعي و شناختهشده بزند تا بتواند پاسخ متقابلي دستوپا كند، بهتدريج اين تصور غلط را در ما ايجاد ميكند كه اين اطلاعات بسيار محدود با شخصيت آن فرد برابر است.
جالب اينكه گاهي برخي از اين پوشهها، آنچنان كهنه و خاك خوردهاند كه وقتي كسي را ميبينيم كه سالها پيش بهدليلي با او درگيري داشتهايم، حاضر نيستيم بههيچوجه دست از اين اطلاعات "تاریخ گذشته" شده برداريم و باز مبناي قضاوتمان پيش از آنكه طرف مقابل حتي حرفي بزند، همان تصوير قديمي است و ما با اين تصوير مخدوش پاسخي از پيش آماده دستوپا ميكنيم تا مبادا حركتي بكنيم كه امتيازي از دست بدهيم. مگر نه اينكه قاعدهي بازي است كه " اگر برنده نباشي، بازندهاي"؟
ميگويند محققي كتابي نوشته بود در مورد فيلها به نام " همهچيز دربارهي زندگي فيلها" در يك جلد. محققي ديگر به اين خلاصه راضي نشده، پس از پژوهشي كاملتر كتابي مينويسد به نام " دربارهي فيلمها بيشتر بدانيم" در دو جلد. و باز محققي ديگر متوجه بسياري از ناگفتهها ميشود و پژوهشي مفصلتر، و حاصل ميشود سه جلد: كتابي به نام " نگاهي به زندگي فيلها"!
وقتي ابنسينا ميگويد: " تا بدانجا رسيد دانش من، كه بدانم همي كه نادانم"، اشاره به همين محتوا دارد.
بهتشابه، ما هم بهدليل شتاب زندگي فوق مدرن امروزي يا خصوصيات شخصي خودمان يا گير افتادن در حلقهي معيوب " روزمرگي"، نهتنها در مورد بقيه بلكه در مورد خودمان نيز همين اجحاف را مرتكب ميشويم.
و پاسخ اين پرسش كه " من كه هستم؟" پس از ميانسالي ميشود: پزشك متأهل، داراي يك پسر (يا دختر)، فلان منزل و بهمان اتومبيل، محل كار در آن بيمارستان و اين مطب، علاقهمند به موسيقي، شعر، سينما، فوتبال و … (كه معمولاً ديگر فرصتي و حوصلهاي برايش نمانده است)، اين فاميل و آن دوستان و … تمام.
و اين بستهبندي ميشود: " آنچه من هستم" و حجم عظيمي از ظرفيتهاي جسمي و روحي از اين دايرهي بسته بيرون و بياستفاده ميماند. آرزوها و خيالها نقش دوري ميشوند و علايق شخصي زير چرخ روزمرگي له ميشود. بهعبارتي ما تمام ظرفيتهاي روحي و رواني (و حتي جسمي) خود را در تابلويي خلاصه ميكنيم و اينجا آنچه قرباني ميشود " نگاه پوياي خلاقِ بيعقده" به خودمان و ديگران است.
بدتر از همه اينكه گاهي در اين محدوده هم دچار عدم توازن ميشويم. نگاه ميكنيم بيآنكه ببينيم. سريع ميگذريم تا زودتر برسيم. ميرويم تا جا نمانيم. خريد هر چيز تازهاي، هجومي از ماده ی نشاط آفرین سروتونين در مغزمان ايجاد ميكند و لذتي گذرا و سپس بايگاني.
يادم ميآيد بچه كه بودم يكي از تفريحات بعد از ظهرهاي تابستانم اين بود كه دقيقهها و گاه ساعتها به زندگي پرشور و تلاش مورچههاي كنار ديوار حياط نگاه كنم. اما حالا هر بازي جديد پلياستيشن يا اسباببازي و كتاب تازهاي يكي دوهفتهاي سوگلي است و بعد جايش گوشهي انباري و كمد است.
وقتي ما ندانيم با اين سرعت سرسامآور زندگي چه كنيم، بچهها از كجا بدانند؟ بههر حال مهم اين است كه شايد لازم باشد ما اين فيلمهاي تكهپارهاي را كه از خودمان و ديگران داريم، بخشي از آرشيو اطلاعاتمان از آن فرد (و از جمله خودمان) بدانيم نه عين وجود او.
شايد در آن سكانس از فيلم زندگي، بازيگر مقابلمان ناچار بوده بدينگونه بازي كند؛ شايد بهتر بلد نبوده يا نقشش اين بوده است.
مرگ " بازيگر"- بازيگر " مرگ"
در متون كهن ديني آمده است. خداوند به عزرائيل فرمان داد آنگاه كه پيمانهي عمر پُر گردد، جان آدميان بستاند. عزرائيل- كه از فرشتگان مقرب و جميل است- گفت: " خداوندا، چگونه اين تكليف به سرانجام رسانم كه آدميان را زهره از حضور ناگاه من بهدر نرود و نفرين دايميشان را نثار من نكنند و زندگيشان به روال بگذرد؟"
خداوند فرمود: " بهگاه خود آنها را در صحنهاي از حرق و جرح و مرض و غرق و … جان به دست تو بستانم. باشد كه اين امر برايت مقدور شود."
پائولو كوئيلو ميگويد: " از بين تنها موجودات زندهي دنيا تنها انسان است كه به مرگ خود آگاهي دارد و تنها انسان است كه طوري زندگي ميكند كه انگار تا ابد زنده است!"
گاهي كه عزيزي در حادثهاي از دست ميرود آنچنان بهتزده ميشويم كه براي چنددهمين بار، باورمان نميشود كه اندك چندي پيش او را سرشار از شور زندگي ديدهايم و حالا در دمي همهي آن حضور چندوجهي به غيابي خطي بدل شده است.
انگار درست در ميانهي يك بازي گروهي، بازيكني برود آبي بنوشد يا به تماسي پاسخ گويد و … هيچگاه بازنگردد. بيشتر به حقهاي ميماند تا واقعيتي. حياتي كه آنچنان دقيق طراحي شده كه عملكرد تكتك ژنهاي DNA همهي سلولهاي آن به ثانيه و دقيقه زمانبندي شده است، آيا بيانديشهي چگونگي پايان يافتن رها شده است؟
كدام فيلم سينمايي و سريال تلويزيوني را ديدهايد كه آخرين سكانس و قسمت نداشته باشد؟
آن آگاهي ناب كه در پس پردهي جسم نقشآفريني ميكند، ميخندد و ميگريد، ميافتد و برپا ميشود، ميانديشد و عمل ميكند، چيست؟
آن همان " من" واقعي است كه نقشها و زمانها را بهخود ميپذيرد و باز در بينقشي و بيزماني رها ميشود. به دستي ميماند كه در دستكش ميرود، كاري بهانجام رساند و باز بهدر ميآيد.
همان كه بارها و بارها محو اجراي نقشي كه به ما دادهاند، وجودش را از ياد ميبريم. و آنگاه طبيب ميشود عالمِ قادر، و بيمار جاهلِ مجبور، و چهها كه در اين سيل فنا نميشود.
لغزيدن در نقشها
دكتر ديپاك چوپرا در كتاب " راه و روش کیمیاگری" (The way of wizard)- كه با نام " اكسير" توسط گيتي خوشدل ترجمه شده است- چنين ميگويد كه:
ايفاي نقش، محدوديت است.
هر شخص مدام به درون و بيرون نقشها ميلغزد … بهعهده گرفتن نقشهاي هر چه بيشتر، شيوهاي براي توسعهي تجربهمان مينمايد.
مفهوم " كامل بودن" در جامعهي ما اين است كه تا حد امكان نقشهاي بيشتري را ايفا كنيم. اما در ديدگاه كيمياگر، كامل بودن بهمعناي رهايي از هرگونه نقش است.
به عبارتي آن من واقعي كه پشت نقاب اين نقشها پنهان مي شود، نام و صورتي ندارد اما اصيل و ناب است. جوهره است و آنچه هميشه آن را از دريچهي محدود نقشها توصيف كردهايم.
وي ادامه ميدهد:
انديشههايي كه به سرتان ميآيند، از آن شما نيستند. به نامتان و به نقشهايي كه در آن لغزيدهايد تعلق دارند. در حرفهي طبابتم به اين سو و آن سو ميروم و به تشخيصها و تجويزها ميانديشم.
اين پزشك است كه آن انديشهها را دارد. اين البته نقشي سودمند است، اما پايان ميپذيرد و سرانجام روزي هر يك از ما با اين معما مواجه ميشويم كه " من كيستم؟"
سجدهي آتش بر خاك
دكتر بهرام الهي در كتاب " راه كمال" زير عنوان " انسان در سرنوشت خويش" ميگويد:
" بدي" حاصل كاربرد نادرست انسان مسئول از اختيارش است. خالق ميتوانست با جبري كردن انسان مانع از اين عارضه شود اما اختيار موهبتي است كه به انسان عطا شده تا بتواند از راه تعقل به رشد معنوي خود برسد. اگر اختيار نباشد نه تعمقي در كار است، نه اشتباهي و نه تجربهي آگاهانهاي، و بدون اينها نه ادراك عاليهاي در ميان خواهد بود و نه معرفتي.
يكي از صفات خداوند مربي بودن است و با وسايل مختلف متناسب با درك و سطح فهم مخلوقاتش به آنها آموزش ميدهد. يكي از اين روشها " صحنهسازي" است كه در كتب آسماني ديني نمونههاي بسياري دارد.
يكي از اين تمثيلها، داستان عزازيل (شيطان) است.
" … بعد از آنكه خداوند انسان را از گل سياه آفريد، نفخهاي از روح خود- كه حامل ذرهي خداوندي است- در او دميد و به فرشتگان فرمان داد بر او سجده برند. همگي اطاعت كردند جز عزازيل كه بهسبب غرور، ذرهي الهي را نديد و گفت: بشر از خاك آفريده شده و من از آتش. آتش از خاك برتر است، چگونه بر آن سجده كند! … به سبب آن نافرماني، عزازيل رانده شده و شيطان (سركش) نام گرفت."
در اين صحنهسازي، ذرهي خداوندي معرف اثر وجود خدا در انسان است. شيطان، همان رفتار غرورآميز و سركشانهاي است كه نفس اماره ريشه ميگيرد. و همچنين كنايه از افرادي است كه با خصوصيات برجستهي منفي خود بر اطرافشان تخم بدي ميافشانند …"
اين صحنهپردازي هر روز در زندگيمان بارها و بارها تكرار ميشود. شايد حتي بيمار بعدي كه ويزيت مي كنيم، بازيگري نادانسته از نمايشي ناشناخته به كارگرداني خالق باشد تا نكتهاي به ما بياموزد و لياقت ما را در انتخابمان محك بزند.
جشنوارهي فيلمهاي كوتاه و بلند " خودشناسي"
به گذشته كه نگاه كنيم ميتوانيم در زندگيمان دورههاي نسبتاً جداگانهاي را تميز دهيم:
كودكي و دبستان با كارتونها و بازيها و همبازيهايش، با همهي خندهها و گريهها و دنيايي پر از شور و غوغا بدون انديشهي فرداها.
نوجواني و جواني و راهنمايي و دبيرستان با همكلاسيها و معلمهاي ساز و ناسازش، كلاسهاي خصوصي و عمومي. لذت شنيدن آخرين زنگ ظهر پنجشنبه و اندوه غروب جمعههايش. گذر انبوهي از عواطف و هيجانات ناهمگون، گرايشها و باورهاي كمرنگ و پررنگ، قانون همه يا هيچ در نظرها، قهر و آشتيها و گذر از درياي طوفاني كنكور به اميد رسيدن به ساحل امن و صفا.
و بعد دانشكده و روزهاي كلاسها با اساتيد و دروس جوربهجورش، همگروهيها و همخانهايها، جزوه و كتاب و واحدها، ژتون و سلف سرويس با غذاهاي جور و ناجورش، غذاي نيمهآماده و چاي آماده، گذر به دنياي واقعي، دانشجوياني از همهجاي ايران با لهجهها و گويشها و زبانهاي متفاوت، بحثهايي پرشور از بايدها و نبايدها، هستها و نيستها، گرايشهايي كه جهت مييافتند: موسيقي، شعر، سينما و تئاتر و سياست. و سخت در انديشهي فرداها.
و بعد طرح و سربازي و ازدواج، بيمارستان و مطب و حالا در ميانسالي ايستادهايم در بلندايي بهدور از اينهمه، كه جز به تلنگرهايي از ايندست، روزها و هفتهها ميگذرد و يادمان هم نميآيد كجا بودهايم و چه ميخواستهايم و چه كردهايم و چه شد.
و حالا به لطف " روزمرگي" عزيز، ميرويم تا برسيم به …؟
بد نيست بياييم براي خودمان جشنوارهاي بگذاريم از اين فيلمهاي بلند و كوتاه زندگي، با حضور كودكي و نوجواني و جواني و ميانسالي و تمامي نقشهاي بينابين اينها، تا مروري كنيم بر آرزوها و باورهايمان.
سيمرغ بلورين بدهيم به بهترين بازيگر، فيلمنامهنويس و دستيار كارگردان. به دقيقترين تدوينگر و موسيقيدان و گريمورها و بازيگردان.
مروري كنيم به صحنههاي بازيگريمان: كجا را بد بازي كردهايم، موسيقي كدام قطعه ناكوك بوده است.
آيا زوج بازيگرمان را بهخاطر تپقي آزردهايم يا نه بهنرمي از آن گذشتهايم.
در كدام سكانس به بازيگرداني و كارگرداني خداوند آنچنان شور و علاقه نشان دادهايم تا ديالوگها و فيلمنامه را بهمهر بازنويسي كند.
كجا را وانهادهايم تا صحنه بگذرد. كجاها دلي بهدست آوردهايم و كجاها دلي را آزردهايم.
و بعد هر روز صبح كه كلاكت " امروز" جلوي دوربين زندگي بههم ميخورد تا شب كه به سكانس دنياي روياها و كابوسهاي خواب ختم ميشود، به فيلم خام زندگي امروزمان فكر كنيم و به نقشي كه به ما دادهاند و بهقول داريوش مهرجويي در فیلم" پري" نجوايي در كنار گوشمان بشنويم كه پيوسته ميگويد: " دل با يار، سر بهكار. دل با يار، سر بهكار. دل …"
بله شايد حالا لازم باشد هر هفته جشنوارهاي در آمفيتئاتر دنياي درون خود برگزار كنيم تا لحظههاي ناب زندگي از دست نرود.
ختم كلام ميكنم به يك گوهر از تاج جواهرنشاني كه استاد مسلم معنا، " حافظ "، بر سر انسان نهاده است:
گر تيغ بارد در كوي آن ماه
آيين تقوي ما نيز دانيم
ليكن چه چاره با بخت گمراه
ما شيخ و واعظ كمتر شناسيم
يا جام باده، يا قصه كوتاه
من رند و عاشق در موسم گل
آنگاه توبه؟ استغفرالله
مهر تو عكسي بر ما نيفكند
آيينهرويا، آه از دلت آه
حافظ چه نالي، گر وصل خواهي
خون بايدت خورد در گاه و بيگاه.
|