|
مروري بر سير پيدايش و چگونگي آزمونهاي هوش انساني ترازوي هوشپيما (2)
آنچه گذشت در گفتار پيشين گفتيم كه آلفرد بينه آزموني طراحي كرد تا بهرهي هوشي كودكان را براي طرحريزي آموزشي درجهبندي كند و ويليام اشترن شاخص ضريب هوش يا IQ را معرفي كرد كه نسبت سن عقلي به سن تقويمي ضرب در 100 است (100×IQ=MA/CA). سپس لويس ترمن كه شيفتهي اين آزمون شده بود، بازنگري آن را به نام «آزمون استانفورد- بينه» طرحريزي كرد كه در سطحبندي هوش آموزشگاههاي عادي و نظامي كاربرد فراواني يافت. اما برخلاف بينه، ترمن بر اين باور بود كه هوش امري سرشتي و قطعي است كه نژادهاي اروپايي و آمريكايي در برابر ديگر نژادها بهرهي بسيار بالاتري از آن دارند. و اين باور ايدهي نژاد برتر انساني را در نازيهاي آلماني نهادينه كرد. اكنون با هم ميبينيم كه آزمون استانفورد- بينه كه اين همه جار و جنجال بر سر آن برپا شده بود، چه خصوصياتي دارد و پس از آن به سراغ IQ خواهيم رفت و به بررسي و معرفي دقيقتر آن خواهيم پرداخت. غربال هوش انساني: آزمون استانفورد- بينه آزمون استانفورد- بينه 4 زمينه از «تواناييهاي هوش» را ميسنجد، بهترتيب زير: (آنچه در پرانتز ميآيد، نمونهاي از اين پرسشهاست.) 1- استدلال كلامي: a. تعريف واژگان (پرگار چيست؟) b. درك مطلب (چرا انسان غذا ميخورد؟) c. ياوهيابي (مرد طاسي كه سشوار ميكشد!) d. رابطهي كلامي (كداميك به بقيه شباهتي ندارد: خودكار- مداد- پاككن- خودنويس). 2- استدلال عددي: a. مفهوم اعداد (انجام حسابهاي ساده به جمع 9 برابر است با: ؟+3+4) b. سري اعداد (عدد بعدي چيست: ؟-12-9-6-3) c. معادلسازي (با اعداد و علامات 9، ×، 3 و 27 يك معادله بسازيد: 27=9×3) 3- استدلال انتزاعي- ديداري: a. تحليل الگو (كپي كردن يك طرح از مكعبها) b. كپي كردن (كشيدن يك مثلث يا لوزي از روي طرح) 4- حافظهي كوتاهمدت: a. حافظهي مهرهها: بازسازي از حفظِ الگويي از مهرههاي يكسان در كنار هم b. حافظهي جملات: تكرار جملات و عبارات c. حافظهي ارقام: تكرار يكسري از اعداد بهصورت مستقيم و وارونه. البته آزمونهاي ديگري هم بر همين اساس طراحي شدهاند كه تفاوتهايي با آزمون استاندارد استانفورد- بينه دارند مانند آزمون وكسلر يا آزمون SAT (كه دومي بهصورت گسترده و روزمره در پذيرش دانشجو براي دانشكدههاي اروپايي و آمريكايي بهكار ميرود). مقياس هوش وكسلر در سال 1939 ديويد وكسلر آزموني طراحي كرد كه به «توانايي زباني» بستگي چنداني نداشته باشد. اين آزمون دو بخش مقياس كلامي و مقياس عملي دارد كه هر كدام هفت عنوان را ميسنجند. در مقياس كلامي: اطلاعات عمومي، درك موضوع، واژهشناسي، شباهتها و تفاوتها و توالي و تكرار ارقام بررسي ميشود و در مقياس عملي: تكميل تصاوير ناتمام، طراحي با مكعبها، تنظيم تصاوير براي بيان يك داستان، رمزجويي و ساخت جورچين (پازل) و ... سنجيده ميشود. در اينجا نمونهاي از آزمونهاي تنظيم تصاوير وكسلر آورده شده است: همچنين مقياس هوش وكسلر براي بزرگسالان و كودكان جداگانه طراحي شده است
- Wechsler Intellignce Scale for Children (WISC) - Wechsler Adult Intellignce Scale (WAIS) - Wechsler Preschool and Primary Scale of Intelligence (WPPSI) 
مقياس هوش وكسلر امروزه پركاربردترين آزمون استاندارد شده در دنيا براي سنجش IQ است. آزمونهاي استانفورد- بينه (كه امروزه تجديدنظر پنجمين آن بهكار ميرود) و وكسلر آزمونهايي «انفرادي» هستند يعني توسط «آزمونگر» روي يك فرد خاص («آزمودني») اجرا ميشوند. اما در آزمونهاي گروهي (مانند آزمون SAT) يك آزمونگر يك گروه از افراد را مورد سنجش قرار ميدهد.
در زمينهي روانشناسي اثر هيلگارد و اتكينسون اينگونه آمده است كه: يك آزمون يا شيوهي سنجش بايد از «پايايي» (Reliability) خوبي برخوردار باشد، يعني بايد نتايج قابل تكرار و باثباتي داشته باشد و همچنين بايد «روايي» يا اعتبار (Validity) بالايي داشته باشد يعني ميزان سنجش آنچه مورد نظر است در حد پذيرفتني باشد. مثلاً اگر در آزمون ترمي دانشگاه در يك واحد درسي از واژگان دشوار يا پرسشهاي دوپهلو و انحرافي استفاده شود، آنچه سنجش ميشود توانايي كلامي يا تيزبيني دانشجويان است نه پيشرفت درسي آنان، گرچه ممكن است يك گروه ديگر از دانشجويان گسترهي پاسخ مشابهي داشته باشند. پس در اينجا پايايي مناسب و روايي نامناسب است. ترازوي پيمايش هوش انساني: بهرهي هوشي يا IQ پيش از همه به تعريف هوش بازميگرديم: هوش يك توانايي ذهني عمومي است كه شامل توانايي استدلال، برنامهريزي، نظارت، حل مسايل، تفكر انتزاعي، درك افكار، يادگيري از آزمونها و كسب تجربه است. بر اين اساس اگر فردي IQ بيشتري از ديگري داشته باشد به اين معنا نيست كه باهوشتر است بلكه به اين مفهوم است كه «توانايي شناختي» مشخص بيشتري دارد. پس IQ تماميت هوش افراد را اندازه نميگيرد. پرسش اين است كه در انتها اين IQ چه چيز را اندازه ميگيرد؟! از گفتار پيشين بهياد بياوريم كه بنا بر نظريهي هوش هفتگانهي گاردنر، در هر فرد تركيبي از هوشهاي مختلف (از قوي تا ضعيف) برآيند هوش و در نتيجه تفاوتهاي فردي را در اين زمينه تعيين ميكند. اين هفت نوع هوش شامل اين موارد است: 1- هوش زباني 2- هوش منطقي- رياضي 3- هوش بدني- جنبشي 4- هوش فضايي 5- هوش موسيقايي 6- هوش ميان فردي 7- هوش درون فردي. در واقع آزمونهاي IQ تنها سه مورد از اين هفت مورد (هوش زباني، هوش منطقي- رياضي و هوش فضايي) را ميسنجد در حالي كه ممكن است فردي در يك تا چهار نوع ديگر از هوش توان بيشتري داشته باشد كه بهخاطر زاويهي ديد محدود IQ در «نقطهي كور» قرار دارند. (هوش زباني و منطقي- رياضي از مغز چپ و هوش فضايي از مغز راست نتيجه ميشوند.) پس تفاوت است بين داشتن قابليتهاي پيشرفتهي شناختي مشخص و توانايي استفاده از اين قابليتها در تركيب و هماهنگي با بقيهي ذهن در يك زندگي واقعي. (نابغههاي ابله يا Autisic savant نمونههاي ناهماهنگي بين IQ و نبوغ را نشان ميدهند.) با اين همه آزمونهاي IQ «نماينده»اي از قابليتهاي شناختي و توانمنديهاي ذهني افراد هستند. آزمونهاي IQ توانايي تفكر را اندازه ميگيرند نه «دانستههاي فرد» را. همچنين در پاسخدهي به اين آزمونها «زمان» يك عامل مهم است پس «سرعت پاسخگويي به پرسشها» يا به ديگر سخن «مهارت و چالاكي تفكر» نيز همزمان سنجيده ميشود. (كم نبودهاند بچههاي باهوش كه با وجود ذخيرهي عالي دانستههاي خود، بهخاطر كندي در پردازش ذهني و پاسخدهي، از رقابتهاي هوشي مانند آزمون كنكور دانشگاهها، حذف شدهاند.) پاسخ به آزمون در يك فرد ممكن است در آزمونهاي مختلف در شرايط متفاوت تا 15 نمره بيشتر يا كمتر باشد! در اينجا عوامل بسياري همچون يكسونگري طراح پرسشها و شرايط پاسخگويي فردي و محيطي دخالت دارند. براي نمونه بهرهي هوشي جرج بوش (پسر) را از 115 تا 125 محاسبه كردهاند. (IQ جرج بوش پدر فقط 95 است!) هر 15 نمره تفاوت امتياز يك انحراف معيار استاندارد از جمعيت كلي مردم است بنابراين گسترهي 85 تا 115 اولين انحراف معيار استاندارد است كه شامل 68% از جمعيت ميشود و گسترهي 70 تا 130 دو انحراف معيار استاندارد و شامل 95% از جمعيت عمومي است. به بهتر سخن، 68% مردم IQ بين 85 تا 115 دارند و 95% مردم در گسترهي IQ بين 70 تا 130 قرار ميگيرند. بنابراين نمرهي IQ برابر يا كمتر از 70 تشخيص كمتواني ذهني را محرز ميكند و نمرهي بالاي 130 بدون ترديد درجاتي از نبوغ را آشكار ميسازد. بد نيست در اينجا نگاهي ديگر به جدول كاربرد آموزشي سطحبندي عقبماندگي بياندازيم: گلن ويلسون (Glen Wilson) و دايانا گريلز (Diana Grylls) در كتاب معروف خود به نام “Know Your childs IQ” سطوح مختلف IQ را در ردههاي شغلي بررسي و ثبت كردهاند: 140: مديران و كارمندان رده بالاي دولت، استادان كرسيدار دانشگاهها، پژوهشگران، دانشمندان و ... 130: پزشكان، جراحان، وكلا، مهندسان و ... 120: معلمان، داروسازان، حسابداران، مديران، تندنويسها و ... 110: سركارگران، كارمندان، تلفنچيها، فروشندگان، پليسها، برقكاران و ... 100+: مغازهدارها، قصابها، جوشكارها، آهنگرها و ... 100-: انباردارها، نجارها، آشپزها، كشاورزان خردهپا، رانندهها و ... 90: كارگران ساده، باغبانها، مبلسازان، معدنچيها، عدلبندها، حلب پركنها، بستهبندها و ... بايد توجه داشت كه IQ بهصورت «صدك» توصيف ميشود نه «درصد»ِ پاسخهاي درست يك كودك به پرسشها. براي نمونه اگر كودك به 25 پرسش از آزمون 50 پرسشي پاسخهايي درست بدهد، نمرهي او 50 خواهد بود از 100. اگر بيش از 50 درصد كودكان ديگري كه همين پرسشها را پاسخ دادهاند به حدود 50 درصد پرسشها پاسخ درست بدهند صدك كودك نمونه 50 خواهد بود، اما اگر او به 40 پرسش از آزمون 50 پرسشي پاسخ درست بدهد (يعني نمرهي 80 از 100) و ساير كودكان در همين آزمون پاسخهاي درست بيشتري داده باشند به صدك پايينتر خواهد افتاد! از ديگرسو، نمرههاي IQ بهدست آمده هميشه با خطاي استاندارد تعديل ميشود. در آخرين تجديدنظر آزمون استانفورد- بينه از نمرههاي معيار سني (Standard age Scores) بهجاي نمرهي IQ خالص استفاده ميشود. به عبارتي امروز «نمرهي خام» IQ در مقايسه با منحني زنگولهاي توزيع نمرات IQ به «نمرهي معيار» تبديل ميشود كه در آن با «رتبهبندي درصدي» نشان ميدهند چند درصد افراد بالاتر يا پايينتر از يك نمرهي خاص قرار دارند. براي نمونه نمرهي IQ معادل 120 يك فرد دلالت بر اين دارد كه او از 91% از جمعيت عمومي باهوشتر است و فردي با نمرهي IQ معادل 80 تنها از 9 درصد مردم هوش بهتري دارد!
|